2. چند روزی هوا یکهو بدجوری گرم شد. به 41-2 هم رسید. الان چند روزی ئه که هوا خنک تر شده باز.
3- فیلم دیدن توی سینما یک چیز دیگست واقعا. بعضی وقتا بی خودی خست می کنم و می مونم به امید داون لود. چند تا فیلم دیدم این مدت، یکیش«استرالیا» که تیپیک فیلمهای هالیوودی بود که خون از دماغ هیچ کدوم از شخصیتهای اصلیش نریخت و آدم بد ها هم به سزای عملشون رسیدند. البته از نظر اینکه مربوط می شد به زمان جنگ جهانی دوم و یک مقدار تاریخ اون دوران استرالیا برای من جالب بود. نمی دونم چرا کلا به فیلمهایی که به اتفاقات جنگ جهانی دوم می پردازه علاقه دارم! هر چی فکر می کنم علتی پیدا نمی کنم.
فیلم دیگه هم « در بروژ» بود که دو تا آدم کش ایرلندی بنا به دستور رئیسشون می رند بروژ برای 2 هفته که اول نمی دونند برای چی ولی بعدا متوجه می شوند! خیلی فیلم عجیب غریبی نیست. ولی از فضای شهر بروژ خیلی خوب استفاده کرده بود.
4- تلویزیون فارسی بی بی سی هم شروع به کار کرد. خیلی نقد مثبت خوندم در موردش.چند تا از برنامه هاش رو هم دیدم تا به حال. به نظرم که یک سر و گردن از نمونه های دیگه مثل صدای آمریکا بالاتره. فقط حسرت اینکه کاش ما خودمون هم یک همچین شبکه ای تو ایران داشتیم!
«...در دورهي من روزنامهنگاري مترادف بود با بيسوادي، کليگويي، پرتگويي. نمونهي زندهاش هم که تا امروز به کارش ادامه داده، دوست بسيار عزيز و نازنين من مسعود بهنود است. هر چه که در بارهي تاريخ نوشته، به عنوان يک روزنامهنگار، جاي چون و چرا دارد. يک کتاب نوشت به نام " از سيد ضياء تا بختيار" در بارهي نخست وزيرهاي ايران که هر کسي مقاله اي در بارهاش نوشت، پنجاه تا غلط از بهنود گرفت. همچنان در حال نوشتن است. احساساتي مينويسد. نثر زيبايي... داشت، حالا ديگر ندارد. بهنود عادت کرده بود و همچنان اين عادت را دارد که بيمسئوليت و ول بنويسد. به اين که فکر کند روزنامه يک روز ميماند و اگر چيزي هم غلط بود اشکالي ندارد...در مقطع ما فقط دو سه تا روزنامهنگار باسواد بودند. مثلا عبدالرحمن فرامرزي. بقيه واقعا پرت و پلا مينوشتند. هر چي به ذهنشان ميرسيد مينوشتند. به هر کسي دلشان ميخواست فحش ميدادند؛ فحشهاي بيربط، فحشهاي هولناک... کار جوانهايي که الان مينويسند فوقالعاده است. کارشان را بلدند. ياد گرفتهاند. حرفشان را ميشود خواند و پاي حرفشان ميايستن...»
«نظرتان در بارهي مسعود کيميايي چيست؟« دوست دارم نظرتان را در بارهي روشنفکر بودن – يا نبودن ـ کيميايي بدانم
نه!.. روشنفکر نيست. مسعود کيميايي دوست عزيز من است. موجود بسيار نازنينيست. اما سواد چنداني ندارد.
داريوش مهرجويي؟
نه!
عباس کيارستمي؟
نه!...اينها اصلا به مرتبت روشنفکري نزديک نميشوند. براي اين که احاطهي
وسيع و معاصر به خرد دورهي خودشان ندارند. شهيدثالث با همهي تعاريف
مختلف هم روشنفکر محسوب ميشد.
احمد شاملو؟
او روشنفکر بود. اصلا روشنفکر بهتري بود نسبت به شاعرياش. او روح زمانهي
خودش را درک کرد و به خاطر اين درک و نبوغ، خودش تبديل به روح زمانهاش
شد. شعرهايش را قبلا خيلي دوست داشتم اما الان اين گونه نيست. نه شعرهاي
سياسياش ماندگار شدند و نه شعرهاي تغزلياش. بر عکس نيما يوشيج که
روشنفکر نبود اما شاعر فوقالعادهاي بود. هر موقع که شعرهاي دلخواهم از
نيما را ميخوانم، تمام موهاي تنم مثل خارپشت ميايستد...البته اين نظرات
را با قيد اين احتياط ميگويم که ترجيح شخصيست. زمان عنصر مهميست. اين
که کي از گذر زمان ميگذرد و سلامت ميماند. هنرمندان بزرگ اين امتحان را
پس دادهاند.
...»
یک مقدار زیادی هم اشکالات فیلم نامه ای: مثل اینکه دم مرز خواننده گروه رو دستگیر می کنند و با ماشین نیروی انتظامی می برند. بعد خیلی راحت شب یک سرکار استواری یارو رو سوار می کنه و بر می گردونه سر جای اولش در ازای چهل هزار تومن!!(درسته که شهر هرکی هرکی ئه ولی دیگه نه اینقدر!)یا اینکه باز به سه نفرشون گیر می دن که شما که دارید از مرز خارج می شید کارت پایان خدمننون کو که سه تاشون ندارند و می گن شما نمی تونید برید که این سه تا پا می ذارن به فرار!!
مساله خنده دار تر اینه که یارو که اهل روستاهای کردستان ئه اسم «رمبراند» و «ون گوک» و هر چی نقاش پست مدرن رو بلده!!
یا اینکه تو اون کوه کمرهای کردستان که تو خود فیلم موبایل آنتن نمی ده یک لپ دارند که به طور «وایر لس» به اینترنت نمی دونم کجا وصله که می تونن باهاش «ای میل» بزنند یا نقشه راه ها رو پیدا کنند.
خلاصه خدا شانس بده یا یک عقلی که یک مقدار مطالعه کنند و همینکه یک فکری به کلشون زذ زرتی فیلم نسازن.
بگذریم.
این چند ماهی هم که ننوشتم، اتفاق خیلی خاصی نیفتاد. امتحان «کلینیکال» رو «پاس» کردم. تقریبا دو ماهی مادرم اومد پیشم و یه سفر رفتیم «سیدنی» و «هوبارت» که خوش گذشت.
رفتم کتابخونه محل عضو شدم. فعلا شروع کردم به خوندن کتاب Ignorance میلان کندرا. احساس همذات پنداری می کنی. داستان چند نفر ئه که در دوران حکومت کمونیستی چکوسلواکی مهاجرت می کنند به اروپای غربی و بعد از 20 سال ذوباره بر می گردند و ... .