تبليغاتX
کاش دلتنگی نیز نام کوچکی می داشت

کاش دلتنگی نیز نام کوچکی می داشت

چنار

درخت چنار من رو یاد تهران می اندازه! هفته پیش بیکار بودم چند روزی و رفتم شهر سابق دیدن چند تا از دوستان قدیم. موقع برگشتن گفتم یک مسیر دیگه برم. سر راه چند تا شهر کوچیک کوچیک بود. یکهو وارد یک خیابون شذم که دور تا دورش به موازات خیابون درختهای چنار بلند بود...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 20:56  توسط پویان  | 

کوچ دوباره؟

اینجا سال کاری از فوریه شروع می شه و  هر سال هم باید برای کار اقدام کنی. چند تا از بچه ها می رند ملبورن.من جمله آیدین. من اصلا انگیزه ای نداشتم. به هر حال کار جدید استرس های جدید داره با خودش و اینکه باید بگردی دنبال خونه و براش وسیله بخری و این برنامه ها. با خودم گفتم بذار یک نفسی بکشم تا ببینم سال دیگه چی میشه. فعلا یک سال دیگه تو همین بیمارستان می مونم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 20:53  توسط پویان  | 

تار، فیلم و باقی قضایا...

1. دوباره شروع کردم به تار زدن. بعد یک سال و اندی. علتش این بود که اون قسمت عقب تار که سیمها بهش وصل می شدن باز شده بود . اول خواستم ببرم با خودم ایران سال پیش ، بعد به فکر مکافات حمل و نقل افتادم بی خیال شدم. خلاصه چند روز پیش گفتم اللله یه چسبی بهش می زنم اگه گرفت که گرفت اگر نه هم که هیچی. خلاصه یه چسبی گیر اوردم که مخصوص چوب بود. هر چند خیلی امید نداشتم که بتونه این همه فشار رو تحمل کنه. چون باید سیم گیر رو به چسبونه به بدنه تار و بعد 6 تا سیم به سیم گیر وصل می شه که نیروی کششی خیلی زیادی روش اعمال می شه. به هر حال به حول قوه اللهی که تا به حال جواب داده ،چشم شیطون کر...

2. چند روزی هوا یکهو بدجوری گرم شد. به 41-2 هم رسید. الان چند روزی ئه که هوا خنک تر شده باز.

3- فیلم دیدن توی سینما یک چیز دیگست واقعا. بعضی وقتا بی خودی خست می کنم و می مونم به امید داون لود. چند تا فیلم دیدم این مدت، یکیش«استرالیا» که تیپیک فیلمهای هالیوودی بود که خون از دماغ هیچ کدوم از شخصیتهای اصلیش نریخت و آدم بد ها هم به سزای عملشون رسیدند. البته از نظر اینکه مربوط می شد به زمان جنگ جهانی دوم و یک مقدار تاریخ اون دوران استرالیا برای من جالب بود. نمی دونم چرا کلا به فیلمهایی که به اتفاقات جنگ جهانی دوم می پردازه علاقه دارم! هر چی فکر می کنم علتی پیدا نمی کنم.

فیلم دیگه هم « در بروژ» بود که دو تا آدم کش ایرلندی بنا به دستور رئیسشون می رند بروژ برای 2 هفته که اول نمی دونند برای چی ولی بعدا متوجه می شوند! خیلی فیلم عجیب غریبی نیست. ولی از فضای شهر بروژ خیلی خوب استفاده کرده بود.

4- تلویزیون فارسی بی بی سی هم شروع به کار کرد. خیلی نقد مثبت خوندم در موردش.چند تا از برنامه هاش رو هم دیدم تا به حال. به نظرم که یک سر و گردن از نمونه های دیگه مثل صدای آمریکا بالاتره. فقط حسرت اینکه کاش ما خودمون هم یک همچین شبکه ای تو ایران داشتیم!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 20:48  توسط پویان  | 

آیدین آغداشلو

یک مصاحبه خوندم از آیدین آغداشلو تو سایت «روز» که اونم از سایت « تخته خاکستری» نوشته بود. نظراتش در مورد بعضی آدمها برام جالب بود که یک چند تاییش رو می ذارم اینجا:


«...در دوره‌ي من روزنامه‌نگاري مترادف ‏بود با بي‌سوادي، کلي‌گويي، پرت‌گويي. نمونه‌ي زنده‌اش هم که تا امروز به کارش ادامه داده، دوست بسيار عزيز ‏و نازنين من مسعود بهنود است. هر چه که در باره‌ي تاريخ نوشته، به عنوان يک روزنامه‌نگار، جاي چون و چرا ‏دارد. يک کتاب نوشت به نام " از سيد ضياء تا بختيار" در باره‌ي نخست وزيرهاي ايران که هر کسي مقاله اي در ‏باره‌اش نوشت، پنجاه تا غلط از بهنود گرفت. همچنان در حال نوشتن است. احساساتي مي‌نويسد. نثر زيبايي... ‏داشت، حالا ديگر ندارد. بهنود عادت کرده بود و همچنان اين عادت را دارد که بي‌مسئوليت و ول بنويسد. به اين ‏که فکر کند روزنامه يک روز مي‌ماند و اگر چيزي هم غلط بود اشکالي ندارد...در مقطع ما فقط دو سه تا ‏روزنامه‌نگار باسواد بودند. مثلا عبدالرحمن فرامرزي. بقيه واقعا پرت و پلا مي‌نوشتند. هر چي به ذهن‌شان ‏مي‌رسيد مي‌نوشتند. به هر کسي دل‌شان مي‌خواست فحش مي‌دادند؛ فحش‌هاي بي‌ربط، فحش‌هاي هولناک... کار ‏جوان‌هايي که الان مي‌نويسند فوق‌العاده است. کارشان را بلدند. ياد گرفته‌اند. حرف‌شان را مي‌شود خواند و پاي ‏حرف‌شان مي‌ايستن...»

«نظرتان در باره‌ي مسعود کيميايي چيست؟‏
دوست ساليان دراز من است. يکي از دوست‌داشتني‌ترين و شيرين‌ترين آدم‌هايي‌ست که در زندگي ديده‌ام. محضرش ‏فوق‌العاده است. هوش فوق‌العاده‌اي دارد. او هم مثل من به يمن هوش‌اش زنده مانده. حضورش براي من مغتنم ‏است؛ هر چند که در اين اواخر کم‌تر از حضورش بهره‌مند شده‌ام. به عنوان فيلم‌ساز، مثل اغلب فيلم‌سازهاي دهه‌ي ‏چهل به بعد، صاحب سبک و سياق و روش خودش شد. تقريبا از هيچ‌کدام‌شان هم خيلي خوشم نمي‌آيد. فقط از ‏سهراب شهيدثالث خوشم مي‌آيد. تحسين و تاختن‌هاي زيادي که در باره‌ي کيميايي هست، بي‌خودي‌ست. او هم مثل ‏بقيه فيلم‌سازهاي مطرحي‌ست که در اين سال‌ها فيلم ساخته‌اند؛ با محدوديت‌ها و بارقه‌هاي نبوغ. اين‌ها بلد نيستند فيلم ‏تمام و کمال بسازند. يا فيلمي که بر مبناي سينماي قصه‌گو يا متکي بر ادبيات باشد. ولي عموماْ در فيلم هاي آن‌ها ‏لحظه‌هاي درخشان وجود دارد؛ مثل آن صحنه‌اي از گوزن‌ها که سيد در حال التماس به فروشنده‌ي مواد مخدر ‏است...»‏

‏« دوست دارم نظرتان را در باره‌ي روشنفکر بودن – يا نبودن ـ کيميايي بدانم‏
نه!.. روشنفکر نيست. مسعود کيميايي دوست عزيز من است. موجود بسيار نازنيني‌ست. اما سواد چنداني ندارد.‏

‏داريوش مهرجويي؟‏
نه! ‏

‏عباس کيارستمي؟‏
نه!...اين‌ها اصلا به مرتبت روشنفکري نزديک نمي‌شوند. براي اين که احاطه‌ي وسيع و معاصر به خرد دوره‌ي ‏خودشان ندارند. شهيدثالث با همه‌ي تعاريف مختلف هم روشنفکر محسوب مي‌شد.‏

‏احمد شاملو؟
او روشنفکر بود. اصلا روشنفکر بهتري بود نسبت به شاعري‌اش. او روح زمانه‌ي خودش را درک کرد و به ‏خاطر اين درک و نبوغ، خودش تبديل به روح زمانه‌اش شد. شعرهايش را قبلا خيلي دوست داشتم اما الان اين ‏گونه نيست. نه شعرهاي سياسي‌اش ماندگار شدند و نه شعرهاي تغزلي‌اش. بر عکس نيما يوشيج که روشنفکر نبود ‏اما شاعر فوق‌العاده‌اي بود. هر موقع که شعرهاي دل‌خواهم از نيما را مي‌خوانم، تمام موهاي تنم مثل خارپشت ‏مي‌ايستد...البته اين نظرات را با قيد اين احتياط مي‌گويم که ترجيح شخصي‌ست. زمان عنصر مهمي‌ست. اين که کي ‏از گذر زمان مي‌گذرد و سلامت مي‌ماند. هنرمندان بزرگ اين امتحان را پس داده‌اند. ‏

...»

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 17:34  توسط پویان  | 

نیمه ماه

دیشب بی خوابی زده بود به سرم. چند فصلی از کتاب«ایران،برآمدن رضا خان،برافتادن قاجاریه و نقش انگلیسیها» نوشته «سیروس غنی» رو «آن لاین»می خوندم.کتاب جالبی ئه. بعد یک مقدار چرخیدم توی اینترنت. باز خوابم نیومد. گفتم فیلم ببینم. فیلم حضرت استادی« بهمن قبادی» به اسم «نیمه ماه» رو قبلا داون لود کرده بود. نشستم به نگاه کردم. فکر کنم جایزه ای چیزی از جشنواره برلین یا ونیز برده(اصلا حال ندارم که وقت بذارم و بگردم که کدوم بوده) .اصلا خوشم نیومد. بعضی ها به نظرم الکی معروف میشند. یک چیزی تو همون مایه های فیلم « آوازهای سرزمین مادری ام» با همون بازیگرهای آماتور و اینکه می خوان برن کردستان عراق به مناسبت اجرای کنسرت ،و مصیبت های حود ساخته ای که سرشون می یاد. فقط شاید فرقش با اون فیلم قبلی قبادی حضور چند دقیقه ای ئه هدیه تهرانی و گلشیفته فراهانی باشه. البته فیلم برداری بهتری داشت و نماهای قشنگی گرفته بود. موسیقی حسین علیزاده هم خیلی خوب بود. ولی کل حرفش این بود که :«آقا کردا بدبختن ، سه تیکه شدن و همه دارن تو سرشون می زنن،از ترکها گرفته تا ایرانی ها و ...» که لازم نبود اینقدر لقمه رو دور سرش بچرخونه.

یک مقدار زیادی هم اشکالات فیلم نامه ای: مثل اینکه دم مرز خواننده گروه رو دستگیر می کنند و با ماشین نیروی انتظامی می برند. بعد خیلی راحت شب یک سرکار استواری یارو رو سوار می کنه و بر می گردونه سر جای اولش در ازای چهل هزار تومن!!(درسته که شهر هرکی هرکی ئه ولی دیگه نه اینقدر!)یا اینکه باز به سه نفرشون گیر می دن که شما که دارید از مرز خارج می شید کارت پایان خدمننون کو که سه تاشون ندارند و می گن شما نمی تونید برید که این سه تا پا می ذارن به فرار!!

مساله خنده دار تر اینه که یارو که اهل روستاهای کردستان ئه اسم «رمبراند» و «ون گوک» و هر چی نقاش پست مدرن رو بلده!!

یا اینکه تو اون کوه کمرهای کردستان که تو خود فیلم موبایل آنتن نمی ده یک لپ دارند که به طور «وایر لس» به اینترنت نمی دونم کجا وصله که می تونن باهاش «ای میل» بزنند یا نقشه راه ها رو پیدا کنند.

خلاصه خدا شانس بده یا یک عقلی که یک مقدار مطالعه کنند و همینکه یک فکری به کلشون زذ زرتی فیلم نسازن.

بگذریم.


+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 17:26  توسط پویان  | 

شب سال نو

شب سال نو کشیک اورژانس بودم. رامین و آذین هم بودند. افتضاح شلوغ بود. نزدیک ده تا مریض اومدند که لت و پار شده بود سرو صورتشون. چند تایی کارشون به ملبورن کشید براس جراحی پلاستیک. جدا فکر می کنم که اثر الکل روی مغزشون باید فرق بکنه. چون معمولا از خود بی خود می شن و بی خود و بیجهت می زنند به تیپ هم. بعد هم که سه نفر رو آوردند که چپ کرده بودند با ماشین. خلاصه شب مزخرفی بود.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 17:8  توسط پویان  | 

نقطه سر خط

درست در وسط یک روز نیمه گرم که حوصله ام به هیچ کاری نمیره تصمیم گرفتم که دوباره بنویسم.واقعیت اینه که در طول عمرم نتونستم به هیچ چیز اعتیاد پیدا کنم. هیچ چیز. نوشتن هم روش.

این چند ماهی هم که ننوشتم، اتفاق خیلی خاصی نیفتاد. امتحان «کلینیکال» رو «پاس» کردم. تقریبا دو ماهی مادرم اومد پیشم و یه سفر رفتیم «سیدنی» و «هوبارت» که خوش گذشت.

رفتم کتابخونه محل عضو شدم. فعلا شروع کردم به خوندن کتاب Ignorance میلان کندرا. احساس همذات پنداری می کنی. داستان چند نفر ئه که در دوران حکومت کمونیستی چکوسلواکی مهاجرت می کنند به اروپای غربی و بعد از 20 سال ذوباره بر می گردند و ... .


+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 17:4  توسط پویان  |