باورت می شه که یک سایت دولتی باشه که اسم ،آدرس و نقشه 14000 توالت عمومی در کل استرالیا رو داشته باشه که اگه خدای نکرده کار به جای باریک کشید یک وقت تو خیابون یا بیابون خودت رو راحت نکنی؟ باور نمی کنی یه سر به
اینجا بزن:
www.toiletmap.gov.au
+ نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 0:4  توسط پویان
|
یکی از دانشجوهای سال پنج اسمش «مارک» ئه که دو سه هفته ای تو بخش اورژانس بود و با هم دوست شدیم. در مورد بخش های آینده پرسیدم، گفت که هفته دیگه می ره «اوگاندا»!! اول فکر کردم که اشتباه شنیم ، دوباره پرسیدم:کجا؟؟ گفت اوگاندا. گفتم اجباری ئه که حتما باید بری اونجا؟ گفت که نه ، حدود 6 هفته می تونن به انتخاب خودشون برن هر کشوری. گفتم مثلا امریکا یا انگلیس هم می تونستی بری؟ گفت که آره منتها چون اونجا سیستمش شبیه استرالیاست تصمیم گرفته که بره یک جای متفاوت که مریضی های عجیب غریب داشته باشه و سیستمش هم فرق داشته باشه. اینجا بود که فک من از این استدلالش خورد زمین!
هفته پیش داشتیم صحبت می کردیم. گفت که آخر هفته ( که الان باشه) بیکاری؟ گفتم آره، چطور؟ گفت که قراره که با یک سری از انترن ها برن یک جایی 40-50 کیلومتری جایی که ما هستیم. منم گفتم باشه میام خیالی نیست. گفتم حالا ادرسش کجاست؟ خندید و گفت که آدرس درست و درمونی نداره و باید خودش توضیح بده. خلاصه رفتیم گوگل و از رو نقشه مسیر رو نشون داد و یک پرینتی هم گرفتیم و بعد خودش دوباره نقشه رو تکمیل تر کرد. و گفت خیلی سر راسته و از این حرفها.
دیشب تا 5 کشیک بودم و بعد تندی رفتم یک مقدار خرط و خورط خریدم و اومدم خونه، بازی اسپانیا - روسیه رو دیدم که روسیه سوسک شد (و من تو فینال طرفدار اسپانیام، از همینجا گفته باشم). بعد هم تند تند کیسه خواب و اشربه و تشربه رو راست و ریست کردم و یا علی از تو مدد.
تا اون نقطه کذایی دو تا شهر کوچیک سر راه بود که چون قبلا رفته بودم راحت پیداشون کردم . به شهر دومی که رسیدم طبق نقشه و چیزی که گفته بود ادامه دادم که دیدم نه برادر این ره که تو می روی به ترکستان است. برگشتم به همون شهر دومی، این دفعه در جهت خلافش رفتم، دیدم که نخیر خبری نیست، برگشنم سر جای اول، یک نقشه خنزر پنزری محلی داشتم که هر چی می گشتم نمی تونستم اون جاده مربوطه رو پیدا کنم. یعنی محلی که می خواستم برم رو حدودا تو نقشه می دونستم کجاست ولی چون نمی دونستم اصلا شمال و جنوب کدوم طرفه هی قاطی می رفتم. ملت استرالیا هم که بلا نسبت مرغ و خروس با رفتن خورشید می رن جا و لا لا. حالا تو این هاگیر واگیر آدم از کجا پیدا کنم که آدر س بپرسم؟ از شانس من یک دونه« بار» باز بود. ولی معمولا آدم عاقل نمی ره از یک سری آدم مست و پاتیل ادرس بپرسه. به هر حال چاره نبود و لنگه کفش هم در بیابان غنیمت ئه. نقشه رو برداشتم و رفتم تو، یک نگاهکی کردم. دیدم چند تا زن و مرد تازه نشستن و تازه می خوان شروع کنن. گفتم اقا من اینجا غریبم و می خوام برم اینجا(تو نقشه نشون دادم)ولی نمی دونم چه جوری. یکیشون گفت تو دکتر نیستی؟ گفتم چرا! گفت مادر من دیروز اومده بود بیمارستان و معاینش کردی و از این حرفها. یک مقدار فکر کردم یادم اومد. خلاصه نقشه رو گرفتن و گفتن که دو کیلومتر می ری بعد می پیچی سمت چپ و بعد همینجور برو تا برسی به مقصد منتها مواظب باش که کانگورو زیر نگیری. من خنده م گرفت. ولی اونا گفتن قضیه رو جدی بگیر!
خلاصه راه افتادم و بعد از 2 کیلومتر پیچیدم سمت چپ. دریغ از یک ماشین دیگه . تازه داشتم عادت می کردم به جاده که یک خرگوش ابله انتحاری همینجوری جو گیر شد و اومد سمت ماشین و هر کاری کردم نشد که زیرش نگیرم! سرعت رو اوردم پایین تر و ادامه دادم. جلوتر شانس اوردم که میلیمتری با یک کانگورو رد کردم وگرنه یک سمت ماشین رفته بود. خلاصه باز به نقشه نگاه کردم، بعد به ادرسی که مارک داده بود نگاه کردم. دریغ از یک دونه چراغ یا تابلو راهنما. گفتم بلکه زنگ بزنم از خودش بپرسم. دریغ از یک دونه آنتن. با خودم گفتم اشهد تو بخون که اگه اینجا گیر کنی هیچ کس صداتم نمی شنوه. خلاصه ترسون و لرزون رفتم تا رسیدم به یک جاده خاکی که با مشخصاتی که مارک داده بود جور در میومد، پیچیدم تو خاکی، یک مقدار رفتم دیدم یک سری ماشین و کاروان، پارک ئه و جماعت مشغول. هر چی رو نقشه نگاه کردم دیدم که قرار نبود اینجا« کاروان پارک» ای باشه، گفتم شاید اینا تازه اومدن. یک چرخی زدم و یک سرا زیری بود که شانس آوردم تند نرفتم، وگرنه راست می افتادم وسط رودخونه!! خلاصه دنده عقب گرفتم و به خودم و مارک و جد و ابادش فحش دادم که همچین جایی رو پیدا کردن اصلا. همینطور که گیج می زدم یک پیر مردی اومد کنار جاده، شیشه رو پایین دادم، گفت کجا می خوای بری؟ گفتم والله اسمشو نمی دونم ولی یک نقشه دارم، ببین می تونی بشناسی.نشست تو ماشین و یک مقدار نگاه کرد و گفت آها تو می خوای بری زمین «هاچینسون ها» گفتم من اسم مسم حالیم نیست به من گفتن که اونجا یک خونه قدیمی هست و دو تا اتوبوس قدیمی هم هست. گفت آره خودشه. گفتم حالا کجا هست. گفت خیلی دور نیست تو نقشه نشون داد که باید 500 متر بری عقب تر بعد از کنار نرده ها بپیچی راست. با خودم گفتم عمرا اگه من بتونم اینجا رو پیدا کنم. بعد که دید من هاج و واج نگاه می کنم، گفت بذار خودم راه نماییت کنم. بنده خدا رفت سوار ماشینش شد و من هم پشت سرش راه افتادم. و بالاخره رسیدم به مقصد. انصافا اگه نبود معلوم نبود که اصلا می رسیدم به محل یا نه.
محل مورد نظر یک قطعه زمین بود که چسبیده بود به رودخونه. شامل یک خونه قدیمی که احتمالا مال آبا اجداد مارک بود و چند تا اتوبوس قدیمی. توی خونه بخاری هیزمی بود و برقش رو هم با باطری خورشیدی تامین می کردن. یک مقدار موندیم دیدم که بقیه هنوز نیومدن. مارک گفت حتما اونا هم گم شدن. راه افتادیم تو بیابون و اون گروه دیگه رو هم پیدا کردیم . خلاصه آخرش به خیر و خوشی تموم شد.
صبح که شد تازه به عمق فاجعه پی بردم. تمام دور و اطراف پر از جاده های خاکی بود که با هم طلاقی می کردن و یا از هم جدا می شدن. یک جا هایی هم جاده از خاک رس بود که به خاطر بارندگی حسابی چسبنده بود و اگه گیر می کردی دیگه گیر می کردی. به هر حال این هم خاطره ای شد برای خودش. ولی من عمرا دیگه اگه شب راه بیفتم به سمت جایی که قبلا نرفتم!
+ نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 16:20  توسط پویان
|
روسیه واقعا خوب بازی کرد. به نظر من نقش مربی در دادن اعتماد به نفس و شخصیت به یک تیم خیلی مهمه. «گاس هیدینگ» تو هر تیمی که رفت یک تحول اساسی ایجاد کرد. نمونه آخرش هم همین تیم روسیه که از یک تیم درجه دو-سه به یک تیم درجه یک تبدیل شد. تو بازی با سوئد که حداقل 5 تا گل می تونستن بزنن و بازی با هلند هم موقعیت گل های زیادی داشتن. یاد سال 1988 افتادم که هلندی ها با گل های «گولیت» و زاویه بسته ای که «مارکو فان باستن» زد شوروی سابق رو بردن و قهرمان شدند. مثل اینکه بعد از 20 سال روسها انتقامشون رو گرفتن.
+ نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 14:49  توسط پویان
|
مسابقات یورو 2008 ساعت 4:30 صبح به وقت ما برگزار می شه که به قول معروف کاری در حد مجاهدت فی سبیل الله می خواد که اون وقت صبح بیدار شی و سگ لرز بزنی و احیانن فحش هم بخوری از همسایه که این وقت صبح چرا تلویزیونت روشنه. لذا راه دیگه اینه که بگردی و حداقل بعد از ظهر فیلم گلها رو داونلود کنی.که چند روزی این کار رو کردم. انصافا که سطح بازی ها خیلی بالاست و دیگه کسی فقط با دفاع کردن و زیر توپ زدن به جایی نمی رسه. من جمله یونان که حال کردم حذف شد.
دیگه اینکه حالا تو این هاگیر واگیر بخوای یکیو پیدا کنی که داخل فوتبال باشه تقریبا جز محالاته! چون اهالی محل که به ورزش مورد علاقه خودشون به اسم «فوتی» علاقه مند اند یا حداکثر کریکت. ولی از قضای روزگار یک انترنی به بخش ما اضافه شد که اصالتا آلمانی ئه و می شه چهار کلمه باهاش حرف زد و کل کل کرد.
من کلا خیلی تعصب ندارم نسبت به تیم خاصی. بیشتر بازی قشنگ برام مهمه . البته از بعضی تیم ها بیشتر خوشم میاد مثل ایتالیا، اسپانیا و هلند و از بعضی ها کمتر مثل روسیه، سوئد.از بعضی تیم ها هم متنفر ام مثل فرانسه.هر چند که می خوام خودم رو کنترل کنم و نژاد پرست نباشم، ولی انصافا دیگه گندش رو در آوردن و خیلی حال کردم که حذف شدن.
چند روز پیش کاشف به عمل اومد که یکی از کانل ها بازی های صبح رو ساعت 5 و نیم غروب باز پخش می کنه. البته قسمت های حساس بازی و گلها که غنیمتی ئه.
امروز صبح که رفتم بیمارستان با خودم گفتم که هیچ سایت ورزشی رو باز نمی کنم و خوشحال بودم که انترن المانی هم نیست که بگه بازی آلمان پرتقال چند چند شده که غروب برگشتم بشینم بازی رو ببینم انگار که همون موقع دارن بازی می کنند.
وسط های روز بود که یک مریض از راه رسید حدود 20 ساله و شروع کردم به شرح حال گرفتن و دیدم که خیلی شنگول و خوشحاله. علتش رو پرسیدم گفت که تیممون برده. گفتم ای ول .حالا تیمتون چی هست. گفت فوتبال.گفتم کجایی هستی. گفت آلمانی! هیچی خلاصه هرچی پنبه کرده بودیم رشته شد!
+ نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 0:4  توسط پویان
|