تبليغاتX
کاش دلتنگی نیز نام کوچکی می داشت

کاش دلتنگی نیز نام کوچکی می داشت

دیوید کارسن

سه چهار ماه اول بود که تازه کار رو شروع کرده بودم و با تنهایی و استرس و هزار بدبختی دیگه سر و کله می زدم. یک روز که کشیک بودم ،و خیلی هم سرم شلوغ نبود و داشتم یک چیزی رو کپی می کردم ، یکی از اپراتور ها که خانم 40-50 ساله ایه اومد و سلام و علیک و اهل کجایی که گفت اتفاقا چند روز پیش یک برنامه تو تلویزیون نشون داد در مورد ایران و بعد گفت که فکر نمی کرد که ایران این شکلی باشه و با عراق فرق داره و این حرفها. منم یک مقدار توضیح دادم که بابا به خدا ما عرب نیستیم و زبونمون یک چیز دیگست و الخ. بعد گفت راضی هستی از کار اینجا که گفتم استرس و تنهایی و چه و چه. گفت به ورزشی علاقه نداری؟ منم همینجور انداختم قایق رانی. البته همینجوری هم نبود ولی از اونجایی که من می دونم ما شکست می خوریم، با خودم گفتم که من چون عینکی هستم احتمالش نیست که بتونم قایق سواری کنم. اون خانومه هم گفت که اتفاقا یک باشگاه قایق سواری هست و منم یکیو میشناسم اونجا و از این حرفها. گفت که تلفن یارو رو پیدا می کنه و بهم می ده. دو سه روزی گذشت و خبری نشد و من هم خیالم راحت شد که به خیر گذشت ولی بالاخره پیدام کرد و یک شماره تلفن داد دست من که این شماره فلانی ئه و فلان ساعت زنگ بزن و بگو از طرف منی و غیره. منم موندم تو رو در بایستی و زنگ زدم.اون یارو هم گفت که روز یک شنبه بیا دم رودخونه پشت ایستگاه اصلی ساعت 9صبح. روز یکشنبه با کلی فحش و بد و بیراه به خودم که چرا یک روز که تعطیلی باید کله سحر پاشی راه افتادم. مطمئن بودم که اونجا رو پیدا نمی کنم و دست از پا دراز تر بر می گردم. ولی اینبار هم تیرم به سنگ خورد و دیدم که یک قایق بغل رودخونه است . رفتم جلو تر. یک خانمی اومد جلو و گفت تو پویانی. گفتم ها. گفت بیا تو رو به دیوید معرفی کنم. رفتم جلو یک پیر مرد لاغر اومد جلو و دست داد. گفت کجایی هستی؟ گفتم ایرانی. گفت آها می دونم. من به خیالم که باز با عراق اشتباه گرفته باشه گفتم ایران ها! با تکیه روی نون. گفت من 3 سال عراق بودم شما همسایه هستید و از این چیزا. گفتم یا ابالفضل یارو جاسوس هم هست. گفتم کی عراق بودی؟ گفت دهه 60 میلادی. یک مقدار خیالم راحت تر شد. بعد گفتم حالا کارت چی بود تو عراق گفت که مهندس تلویزیون بوده و تو بغداد بود که کودتا شد علیه عبدالکریم قاسم و یک عده رو تیربارون کردند و چه و چه. نظر خوبی داشت نسبت به مردم عراق و شاکی از دست آمریکا. خلاصه صحبتمون گل انداخت و بعد هم رفتیم برای شروع کار. من گفتم من عینک می زنم، فکر نمی کنی که مشکلی باشه. گفت که نه و اشاره کرد به خودش که عینکی ئه. بعد رفتیم تو باشگاه و گفت که اول باید با ارگو تمرین کنی. که یک دستگاهی ئه که شبیه ساز قایق میشه به حساب. دستگیره و زنجیر و قرقره که باید بکشی و یک مانیتور جلوت که سرعت و کیلومتری که می ری رو نشون می ده. خلاصه شروع کردم به کار و دیوید هم با حوصله برام توضیح می داد. و من مونده بودم تو کف اینکه این بابا تو این سن و سال چه حوصله ای داره. خلاصه دوست شدیم. گفت که سه تا پسر داره که دو تاشون تو ملبورن هستند و یکیشون هم رفته آمریکا تو گوگل کار می کنه و وضعش خوبه و چه و چه. تنها با زنش توی یک خونه بزرگ لب رودخونه زندگی می کنه. چند بار هم رفتم پیشش. خونه ش از چوب و از قطعات پیش ساخته درست شده. قطعات رو از ادلاید آوردند و اینجا سر هم کردند که نزدیک یک سال طول کشید. عکس های ساخته شدن خونه رو نشونم داد.

یک روز آخرهای سپتامبر به من زنگ زد و گفت فردا بیکاری؟گفتم آره. گفت ناهار بیا خونه ما. گفتم باشه. رفتیم توی باغ گردش. جالب بود که درخت انار، به و خرمالو هم داشت تو باغش. زنش، مارگارت، پرستار بوده که حالا باز نشسته شده و الان خیاطی می کنه. یک چیزی تو مایه های گلدوزی یا نمی دونم چی. من خیلی سر رشته ندارم. قشنگ بود کاراش.بعد از ناهار سه تایی راه افتادیم ته باغ. دیدم که یک کپه بزرگ شاخه درخت و علف و آت و آشغال جمع کردن ته باغ. دیوید گفت که می خوام اینا رو آتیش بزنم. د بیا. چیزی نگفتم. آتیش زد و همینطور علف خشک بود که می سوخت و دود که به آسمون و حرکت آتیش که به هر طرفی می رفت. گفتم الانه که بریزن و به جرم آتیش زدن جنگل دستگیرمون کنم. یک بیل دست خودش بود. یکی هم دست من داد که نذاریم آتیش از یه محدوده خاصی اون ور تر بره. بهش گفتم با این همه دود اتیش نشانی نمی ریزه اینجا؟گفت نه. تا آخر سپامبر وقت داری برای سوزوندن . گفتم عجب.

زنش رفته بود آمریکا دیدن پسرش. یکی دوباری اومد خونه من که باقالی پلو درست کرم با مرغ که خوشش اومد و بعد چایی لاهیجان که کلی خوشش اومد و سفارش داد که براش بیارم. دفعه دیگه که رفتم خونه ش یک کتاب کت و کلفت بهم نشون داد که خیلی نفیس بود. ورق زدم. در مورد جشنهای دو هزار و پانصد ساله بود تو کاغذ گلاسه و تمام رنگی. حدود 200 صفحه آ 4 به زبان انگلیسی. که ایران رو از زمان هخامنشی تا پهلوی توضیح داده بود. به من گفت که اینو خیلی وقت پیش خریده بود.
یک روز که اومد خونه من کتاب رو آورد و گفت مال تو. گفتم چرا؟ گفت بعد از من این کتاب می رسه به بچه هام که اصلا ممکنه ندونن ایران کجا هست و براشون مهم هم نباشه. این به درد تو می خوره. باید پیش تو باشه. دیدم حرف حساب می زنه. قبول کردم.حالا تو کتابخونست .

امروز دوباره بعد از 3 ماه دیدمش. دوباره شروع کردم به قایق سواری. از چیزی که فکر می کردم خیلی بهتر بود. بعد با دیوید رفتیم خونه ش. شام خوردیم. براش پسته و چایی بردم که خوشش اومد و برای مارگارت ترمه و منبت کاری.
مارگارت گفت که بعد از آمریکا رفته بوده پرو تو آمریکای لاتین و بعد که برگشته بود دی وی تی کرده بود(لخته شدن خون در ورید های پا) که رفته بود بیمارستان و به خیر گذشت.

آدمهای خوبی هستند...
 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 21:59  توسط پویان  | 

صدورمجوز شرعي ذبح تمساح!!

اول که تیتر بالا رو خوندم فکر کردم که شوخی ئه. ولی بعد که روی لینک کلیک کردم دیدم که نخیر راستکی ئه. ادامه مطلب رو از سایت رادیو زمانه کپی می کنم:

همزمان با صدور مجوز پرورش تمساح در استان گلستان، اعلام شد که سازمان دامپزشكی كشور نسبت به نظارت بر ذبح شرعی آن اقدام خواهد كرد.

جام جم آنلاین گزارش داد سلطانی یكى از مسئولان سازمان دامپزشكى كشور در این زمینه از صدور سه پروانه پرورش تمساح در استان گلستان خبر داد و گفت: "پرورش این آبزى نه تنها موجب اشتغال زایى است، بلكه گوشت و پوست آن در بخش هاى صنعتى و دارویى سودآورى زیادى را به همراه خواهد داشت."

وى افزود: "پرورش تمساح پس از بررسى كارشناسان فقهى براى نخستین بار به تأیید رسیده و هم اكنون در استان هاى سیستان و بلوچستان، اردبیل، و تهران صورت مى گیرد."

"فریدون سوسرایى" دبیر كمیسیون صدور پروانه معاونت امور دام سازمان جهاد كشاورزى گلستان هم به یكی از روزنامه های ایرانی گفت :"هدف از پرورش این گونه حیوانى، تولید و صدور پوست آن است." وى محل اجراى طرح پرورش تمساح را در استان گلستان، شهرستان تركمن و ظرفیت آن را ده رأس مولد اعلام كرد و افزود: "اجراى طرح فوق ده میلیارد ریال هزینه دربردارد كه از منابع شخصى و بانكى تأمین مى شود."

بر اساس این گزارش، در حال حاضر در بسیارى از كشورهاى پیشرفته، پرورش تمساح (كروكودیل) به شكل یك صنعت درآمده و از گوشت، پوست و سایر اجزاى بدن این حیوان، در مصارف صنعتى، دارویى و چرم سازى استفاده مى شود.


 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 13:25  توسط پویان  | 

ولنتاین

امروز روز ولنتاین بود. چند نفر از پرستار ها به موهاشون گل زده بودند. لزوما هم آدمهای جوون نبودند. چند نفری رو هم دیدم که دسته گل می دادند یا می گرفتند.

صبح ها هوا خنکه و بعد از ظهر که بر می گردم گرم. اینجا تابستان است! از سرمای منهای 4-5 درجه تهران رسیدم به گرمای 33-34!نزدیک 40 درجه اختلاف دما. خدا به خیر بگذرونه آب روغن قاطی نکنم.
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 19:39  توسط پویان  | 

بازگشت ...

یا حق

مدت خیلی زیادی نبودم. طبق معمول علتش تنبلی بود و یک مقدار هم کار و بار. تشکر از دوستانی که پیغام گذاشتند و معذرت بابت اینکه نظرات ثبت نشد!چون اصلا سر نمی زدم به وب لاگم!! توی این مدت، 3 ماهی هم رفتم ایران برای تغییر ویزا! البته قرار بود که 3 هفته ای باشد که شد 3 ماه. کلی هم کیف داد: انار، خرمالو، برف، شب چله،  پدر و مادر،دوستان، شومینه، کتاب،کلاس داستان آقای میرصادقی، شهروند امروز، شمال و ... .

اوضاع مملکت مثل سابق بود. فقط صف بنزین خیلی طولانی تر شده بود و من نفهمیدم که سهمیه بندی چه دخلی به طولانی تر شدن صف های بنزین دارد؟؟ترافیک هم کم نشده بود که بیشتر شده بود. موقع برف هم مشکل کمبود گاز بود برای بعضی استان ها و گاهی هم نصفه های شب برق یک ساعتی می رفت. ولی باز بهترین جای دنیاست: خیابان ولیعصر، برف توچال، جنگلهای شمال ،غذای مادر و و و .

توی این مدت کلی کتاب خواندم، از سالمرگی دکتر الهی تا قطار روی پله های اندیمشک، ساربان سرگردان، شهری چون بهشت،انتخاب از سیمین دانشور، نمایشنامه افرای بیضایی و نمایشنامه های اریک امانوئل اشمیت( مسافرخانه دو دنیا و یکی دیگه که اسمش یادم نیست.) که این نمایشنامه های آخری قشنگ بود. بعد کشف مجله شهروند امروز و روزنامه اعتماد که عمرشان دراز باد!

توفیق اجباری را هم دیدم که کلی خندیدم بابت بازی رضا عطاران. و سریال های تلویزیون بود: ساعت شنی، روزگار قریب.

و این اواخر خبر فوت احمد بورقانی که خدا رحمتش کند. و رد صلاحیت ها و غیره.

اما برگشتن. سخت بود، شاید سخت تر از دفعه قبل. کاریش هم نمی شود کرد گویا. چون مدام مقایسه می کنی . آدمها هم با هم فرق دارند. برای من که همیشه سخت بوده. فکر نمی کنم که گذر زمان هم تغییری ایجاد بکند.

و یک مسافرت 21 ساعته تا ملبورن خوابیده در ساعت 3:30 صبح و 5-4 ساعت انتظار در فرودگاه خالی از سکنه(!) تا 8:30 صبح که دوباره با یک پرواز یک ساعته رسیدم شهر خودمان: میلدورا. و تنهایی و غم غربت برای چند روز . تغییر ساعت خواب و اینکه بالاخره رفتم سر کار و اوضاع بهتر شد.

تا بعد...

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 13:50  توسط پویان  |