توی اورژانس مریض ها به ۵ تا کلاس تقسیم بندی میشن. کلاس ۱ رو باید همون موقع دید، ۲ ،تا حداکثر ۱۰ دقیقه، ۳ ،تا نیم ساعت ، ۴ ،تا یکساعت و ۵ هم تا ۲ ساعت . تقسیم بندی مریض ها رو هم پرستار های تریاژ انجام میدن که همون اول کار مریض رو ارزیابی می کنن و طبقه بندیشون می کنن. بعد اسم مریض ها روی مانیتور مشخص می شه و به ترتیب اولویت چیده می شه. و همیشه هم باید از بالا که طبعا مریض با شماره پایین تری هست انتخاب کرد.
دیروز کشیک بودم و وقتی رفتم سراغ کامپیوتر ،مریض بالا بالایی کلاس ۳ بود و از صبح سه بار «کلاپس» داشت . منم گفتم الله برداریم ببینیم چی میشه. از اونجایی که از روی اسم نمی تونم بفهمم که مریض زنه یا مرد خیلی به اسم توجه نمی کنم. مریض رو آورده بودن توی اتاق. رفتم تو،یک خانم ۵۲ ساله که شوهرش هم باهاش بود، به نظر مشکلی نداشت. فقط یک جراحت کوچیکی توی لب بالاییش داشت. گفت که یکماهی بود که اضطراب داشته و به خاطر همین پزشکش «سرترالین ۱۰۰ میلی گرم» براش تجویز کرده بود که اولین قرص رو شب قبل خورده بود و صبح که پا شده بود رفته بود تو آشپزخونه که چایی بخوره وقتی چشم باز می کنه رو زمین ئه! بلند می شه که بره خونه که می بینه دوباره رو زمین افتاده و یکبار دیگه هم براش این قضیه تکرار می شه. معایناتش چیز غیر طبیعی نداشت. خون گرفتم و فرستادم برای آزمایش. گفت که ۲۰ سال پرستار بوده تو ملبورن و بعد بازنشسته شده و حالا ۳ ساله با شوهرش اومده میلدورا.بعد به من گفت تو کجایی هستی؟ من گفتم حدس بزن: گفت آلمان یا اسکاندیناوی!!! از روی لحجه ش معلوم بود که استرالیایی نیست، حدس می زدم که اهل ترکیه باشه. گفتم شما کجایی هستی؟ گفت ایرانی!!! گفتم فارسی می تونی حرف بزنی؟ گفت بله. گفتم منم می تونم فارسی حرف بزنم!!! خلاصه بساط خنده ای بود. کلی چاق سلامتی و بعد من دوباره به فارسی ازش شرح حال گرفتم و تازه ادم می فهمه که چقدر کار آدم راحت تره وقتی به زبان خودت شرح حال می گیری! کاشف به عمل اومد که مسیحی هستند و ۲۰ سال پیش اومدن ایران . بهش گفتم تو این مدت برگشتی ایران؟ گفت که تمام فک و فامیلش رفتن امریکا و دیگه کسی رو تو ایران نداره و خودش هم به خاطر شوهر و فامیل های شوهرش اومده استرالیا. خانم اهل ارومیه بود و آقا اهل شیراز.یکم حرف زدیم و کلی درد دل و شکایت از اوضاع دنیا و کار انگلیسا که تمام امورات در دستشونه و اوضاع عراق و ...
از شانس ما خونی که فرستاده بودیم همولیز شد و بعد از ۲ ساعت آزمایشگاه گفت که دوباره بفرستید. و ۱ ساعتی هم برای اون وقت تلف شد و زد و اورژانس هم حسابی شلوغ شد و مسول اورژانس سرش شلوغ بود. خلاصه بعد گلی وقت نوار قلب و جواب آزمایشات رو نشونش دادم . اونم موافق بود که به خاطر سرترالین بوده که اینجوری شده. خلاصه یک دونه بخیه هم زدیم روی لب و خوش و خرم رفت خونه.
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 22:36  توسط پویان
|
۱- همچنان استرس دارم. بعد از ۲ ماه کلی مریض تازه می رسه از راه که واقعا نمی دونی چه کار باید بکنی. ۳ تا «کانسالتنت» استرالیایی(یک چیزی معادل استاد ) هستند که واقعا ادمهای خوبی هستن و هر وقت هر سوالی داشته باشی می تونی ازشون بپرسی و کارت رو را میندازن. این وسط یه زنیکه ی سریلانکایی زشت کوتوله احمق هست که هر سوالی بپرسی یه گیر الکی می ده . خلاصه بساطی داریم باهاش. با سه چهار تا دیگه هم که صحبت کردم،ُهمه شاکی بودن، ولی می گن که باید تحمل کرد. و تو کت من نمی ره که چرا باید تحمل کرد؟می خوام با مسول اورژانس صحبت کنم. هر چه بادا باد.
۲- سی دی های جدید شجریان رو داون لود کردم و کلی دارم حال می کنم باهاشون.انصافا اگر اینترنت نبود زندگی خیلی چیزا کم داشت!
۳- محمد می گفت که سایت شبکه سه چون ایرانی ئه موقع هایی که شلوغ باشه جواب نمی ده. یک بار سر برنامه نود امتحان کرد و نتیجه نگرفته بود.دیشب گفتم اللله هر چه بادا باد. اتفاقا جواب داد و نشستم فوتبال ایران و ازبکستان رو آن لاین دیدم.زمانشم خوب بود. (به وقت ما حدود ۸:۲۰ شب بود)نمی دونم چه حکمتی ئه؟کلی خوشحال کننده بود برام و نم اشکی. شاید بین این همه خبر های بد یک خبر خوشحال کننده بود. نمی دونم. به هر حال کلی حال داد. کیفیت تصویر خیلی خوب نبود ولی حکم لنگه کفش رو در کویر داشت. من واقعا نمی فهمم حکمت فرستادن گزارشگر به خارج چیه؟ نصف بیشتر گزارش رو فردوسی پور گزارش کرد. آخر بازی هم که فقط با یک بازیکن مصاحبه شد و تموم.
۴- اینجا اصلا فوتبال طرفداری نداره . خودشون یه ورزشی دارن به اسم «فوتی» که یک چیزی شبیه فوتبال آمریکایی ئه ولی بدون کلاه و همینجور خر تو خری.به قول محمد ورزش آدمهای اولیه! مصیبتشم برای ماست که هر یکشنبه که کشیکی، را به راه میارنشون اورژانس با شکستگی و در رفتگی و چه و چه.
۵- توی بیمارستان، بعضی وقتها دکترهایی از ملبورن یا آدلاید میان که برای مدت کوتاهی مثلا یک هفته اینجا کار می کنن و بعد بر می گردن سر خونه زندگی شون، پول خوبی هم بهشون می دن. بهشون می گن: Locum .تازه که اومده بودم یک روز یک آقای مو جو گندمی توی اورژانس بود که همون اول بسم الله اومد گفت مریض فلان رو برو معاینه کن ببین چشه. گفتم بیا! اول پیاله و بد مستی.گیر چه آدمی افتادیم. مریض هم توی دعوا مرافعه یک مشت نوش جان کرده بود و زیر چشمش بادمجون سبز شده بود و وقتی معاینه می کردی متوجه می شدی که حرکت چشمش در همه جهات هماهنگ نیست. خلاصه با آقای مو جو گندمی صحبت کردم ، کلی در مورد کار عضلات چشم و عصب دهی و غیره صحبت کرد.بعد سی تی اسکن مریض رو نشون داد و مریض هم کف چشمش شکستگی داشت و یکی از عضلاتش گیر کرده بود اون بین . خلاصه زنگ زد ادلاید و مریض رو فرستاد بخش جراحی چشم بیمارستان رویال آدلاید. آقای مو جو گندمی رفت تا اینکه هفته قبل دوباره چند روزی اومد. منم عزا گرفتم که خر بیار و باقالی بار کن که باید سر هر مریضی کلی درس پس بدم. ولی مثل خیلی از مواقع نتیجه بر عکس شد.
تازه کشیک رو شروع کرده بودیم که یک مریض رو بهش معرفی کردم و بعد گفت اسمت چیه؟گفتم پویان. گفت تو زبان ما به بچه های کوچیک می گن پویان! گفتم اهل کجایی گفت : پاکستان. گفتم من اهل ایرانم.
روز بعد هر چی سوال داشتم می رفتم ازش می پرسیدم. انصافا هم آدم با تجربه ای بود و کلی کمک کرد. بعد در مورد اون زنیکه ی سریلانکایی بهش گفتم و گفت که خودشم متوجه شده. گفت تنها راهش اینه که سریعتر سیستم اینا رو یاد بگیری، بدونی چی براشون مهمتره چه کارایی رو باید انجام بدی و ... . چند روزی که بود کلی چیز ازش یاد گرفتم. یک بار هم با هم رفتیم بار و بعدشم رفتیم یک جا تو میلدورا غذای پاکستانی خوردیم که هر چی فکر می کنم اسمش یادم نمیاد.
یکبارم دعوتش کردم خونه، که قبلش با هم رفتیم و یک جور ادویه پاکستانی خریدیم و اومد یه خورشت با همون ادویه درست کرد که خوشمزه بود.
کلا تا اینجا به نظرم رسیده که هندی ها ، پاکستانی ها ، عراقی ها و کلا آدمهای حول و حوش این منطقه فرهنگشون خیلی به ما نزدیکه. همون نگرانی های ما رو دارن و ... . این دکتر پاکستانی که اسمش «جاود» ئه. ۱۵ سالی می شه که از پاکستان اومده بیرون . یک ۶-۷ سالی انگلیس کار کرده و بقیش هم تو استرالیا. تو بیمارستان میدیدم که مدام میره تو سایت «بی بی سی اردو» . بهش گفتم قضیه چیه؟گفت که تو اسلام آباد یک سری شورشی رو توی مسجدی گیر انداختن و خبرهای اونا رو دنبال می کرد. به صفحه مونیتور که دقت کردم دیدم که خیلی کلمات مشابه فارسی ئه.
این آخر هفته هم برای سه روز میاد و با هم کشیکیم. متاسفانه بعدش می ره ایرلند! یک شغل «کانسالتنت»ی توی دوبلین پیدا کرده و با زال و زاتورش داره می ره اونجا. حیف...
.۶- فردا بیکارم و بعدش به مدت چهار روز کشیک. صبح که بیدار می شم عزا می گیرم و شب که بر می گردم خوشحالم!!نمی دونمکه کی این استرس قراره تموم شه؟ با بچه ها که صحبت می کردم همه این دوره رو گذروندن. امیدوارم که هر چه زود تر سر بیاد.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 20:15  توسط پویان
|