1- نوار «پنجه دشتی» رو «داون لود» کردم. نوار جدیدی نیست. تارش رو ارشد طهماسبی می زنه و خوانندش هم مسعود کرامتی ئه. از اسمش هم پیداست که در دستگاه دشتی ئه. چند تا از اهنگهای عارف قزوینی و صبا رو دوباره اجرا کرده اند. خیلی برام جالبه که بعضی از آهنگها مال 100 سال قبل ئه ولی هنوز هم زیباست. مثل تصنیف «گریه کن» یا تصنیف « هنگام می»و ... .
2- چند تا سایت پیدا کردم که یک تعدا زیادی فیلم و سریال برای داون لود دارند. یک تعداد زیادی از قسمتهای شب شیشه ای رو داون لود کردم. ولی چند وقتی ئه که کم کار شدند دوستان! مثلا دنبال مصاحبه با عماد افروغ ، کیومرث پور احمد و احمد رضا درویش هستم که هنوز پیدا نکردم. اگه کسی سراغ داره مارو در جریان بذاره.
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 22:17  توسط پویان
|
یکی از فواید زندگی تنها اینه که مجبوری خودت پخت و پز کنی و در نتیجه استعداد هات هم شکوفا می شه! من اصولا به آشپزی علاقه داشتم از سابق. ولی خیلی پیش نیومده بود که به این کار مبادرت کنم! جز مواردی که می رفتم خونه دوستان صمیمی (محمد و هدیه) که اون هم محدود می شد به پختن غذا های فرنگی مثل لازانیا و ماکارونی و پیتزا! از موقعی که اومدم ملبورن و تا موقعی که با محمد بودم دوتایی غذا می پختیم که کلی خاطره انگیز شد. توی اون مدت یک غذای جدید هم به اسم «نودلز» یاد گرفتم که بسی خوشمزه است.از وقتی هم که اینجا اومدم و دیگه کاملا شخصا آشپزی می کنم. تا موقعی که ملبورن بودم «منوی» غذایی ما به قیمه، باقالی پلو با گوشت، استامبولی پلو،استیک ، ماکارونی و نودلز رسیده بود. این مدت یک ماهه که اینجا هستم «میرزا قاسمی» و «لوبیا پلو» رو هم اضافه کردم. کلا آشپزی برام لذت بخشه و اینکه هم فال ئه هم تماشا.
از دیگر فواید تنهایی اینه که خودت مجبوری بری خرید مایحتاج. ایران که بودم علاقه چندانی به خرید نداشتم.حتی برای لباس و غیره. الان تقریبا یکی از تفریحاتم چرخیدن توی فروشگاه ها و قیمت کردن و این حرفهاست.
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 13:42  توسط پویان
|
۱- امروز یک مریض ۴۱ ساله اومده بود که صبح خون دماغ شده بود و حالش خیلی خوب نبود. رفتم سراغش. تو سال ۲۰۰۵ براش تشخیص «ملانوما»( یک تومور بدخیم پوستی)داده بودند که برش داشته بودند. حدود هفت هشت ماه بعد چند تا توده تو زیر بغل و کشاله ران پیدا شد که بعد از نمونه برداری فهمیدن که «متاستاز» ( دست اندازی) همون تومور پوستی به غده های لنفاوی بوده و بعد هم بررسی بیشتر کردند و دیدند که بعله ریه و کبد هم درگیره!! از ۳ ماه قبل شیمی درمانی رو شروع کرده بود و از یک هفته قبل رادیوتراپی که بعد سطح پلاکت و گلبول قرمزش افت می کنه که چند بار پلاکت می زنند و الخ. خلاصه امروز اومده بود برای چک کردن پلاکت. که خون گرفتم و فرستادم آزمایشگاه و نتیجه اومد ۳۰ هزار تا که به طور معمول باید ۱۵۰ هزار تا باشه. به استاد مربوطه گفتم و اون هم شماره تلفن دکترش رو تو ملبورن پیدا کرد و زنگ زد. اون یکی دکتره گفته بود که تا زمانی که خونریزی فعال نداشته باشه احتیاج به تزریق پلاکت نداره و بعد هم گفته بود این کاهش پلاکت خیلی نباید با رادیوتراپی در ارتباط باشه وممکنه که به خاطره درگیری مغز استخوان باشه! و من موندم تو کف اینکه این «ملانوما»کوفتی عجب تومور خفنی ئه که با این همه درمان بازم اینجوری آدمو از پا در میاره. دکتره همه اون چیزایی که اون یکی بهش گفته بود گذاشت کف دست مریض. و مریض هم آه و زاری راه ننداخت.
غرض اصلی از این نوشته اینه که اگه دیدید که یک «خالی» حاشیه نامنظم داره یا رنگش داره عوض می شه یا خونریزی می کنه سریع برید دکتر پوست.
۲- امروز« اسامه» یکی از همکاران مصری، آمده بود . گرفته بود. پرس و جو کردم. مادرش دیروز فوت کرده بود. سرطان سینه داشت که به مغز متاستاز داده بود و ... . بهش تسلیت گفتم. مسوول اورژانش بهش گفت که میخواد چند روزی مرخصی بگیره که گفت که ترجیح می ده کار کنه.
۳- امروز یک مریض ۸۵ ساله داشتم که از یکی از خانه های سالمندان فرستاده بودنش. هفته پیش خورده بود زمین و چون حال و روزش خوب نبود با آمبولانس فرستاده بودنش بیمارستان. یک چیزی شبیه پیریای پدر خان قلی خان تو باغ مظفر(حالا اگه کسی یادش بود)، پارکینسون هم داشت و دخترش که باهاش بود هم نمی فهمید که چی میگه چه برسه به من! معاینه کردم و دیدم که بعله بی اختیاری هم داره و پوشکش گرفتن .فرستادیمش برای عکس لگن و استخوان ران که معلوم شد شکستگی گردن استخوان ران داره. به ارتوپد خبر دادیم که اومد و مریض رو بستری کرد برای عمل. تو ولایت ما مریض رو می خوابوندن رو به قبله که دیگه عمرشو کرده و برای عمل آماده نیست و چه و چه.
۴- بعد از ورود به استرالیا به توصیه دوستان رفتم یک موسسه بیمه و خودم رو بیمه کردم. موقعی که ملبورن بودم ماه به ماه می رفتم یکی از شعبات بیمه و حق بیمه ماهیانه رو پرداخت می کردم. از وقتی که اومدم اینجا در به در دنبال یکی از شعباتش می گشتم که فایده نداشت.آخرش زنگ زدم به شرکت بیمه و مشکلم رو گفتم . گفت که تو این شهر شعبه ندارند .و گفت که برای پرداخت پول می شه از طریق اینترنت هم اقدام کرد. همه بانکها یک قسمتی دارند به اسم Bpay که وقتی وارد سایتشون می شی و «لاگ این» می کنی باید وارد این قسمت بشی و بعد باید کد مربوط به هر شرکت رو وارد کنی و بعد هم پولتو به حسابشون واریز کنی، حالا می خواد قبض آب باشه یا برق یا حتی همین بیمه. خلاصه بعد از یک مقدار گیج بازی بالاخره فهمیدم که چیکار باید بکنم و 83 دلار ماهیانه رو از این راه فرستادم به حساب شرکت بیمه.این هم یکی دیگه از فواید اینترنت البته امیدوارم که درست عمل کرده باشم!
۵- هر چند من از بچه ها زیاد خوشم نمیاد، ولی بچه های اینجا اکثرا بامزه و دوست داشتنی هستند!
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 20:5  توسط پویان
|
۱- غیر از من و محمود که از ایران هستیم، یک نفر مصری به اسم اسامه ، دو تا عراقی به اسم «رمزی» و «اکیل»(عقیل؟) و یکدونه روس به اسم النا هم هستند. که همه این دوستان حداقل 5 سال از من بزرگتر هستند. البته سابقه کار یکسال به بالا توی این اورژانس دارند. امروز با رمزی حرف می زدم. یک آدم چهل و خورده ای. برام تعریف کرد که از عراق فرار کرد و از طریق مرز مهران اومد سنندج و همدان و بعد هم قم.10 ماهی هم موند توی ایران. می گفت که پاسپورتش مهر ورود نداشت و اگر می گرفتنش برش می گردوندند به عراق. و مجبور شده بود توی کارگاه ریخته گری کار کنه .بعد هم که از ایران رفت یمن و کار پزشکی شو شروع کرد و بعد هم برای مهاجرت استرالیا اقدام کرد و اومد استرالیا. چند کلمه ای فارسی بلده و خوب می گفت از ایران و گفت که دوست داره دوباره بیاد و ایران رو ببینه. از اوضاع عراق پرسیدم که گفت تمام فک فامیلش عراق هستند و ناراضی از اوضاع.
2- چند روز پیش یک مریض اهل ترکیه داشتم که پدرش رو آورده بود اورژانس. گویا فشار خونش رو توی خونه گرفته بودن که بالا بود و آورده بودنش اورژانس. پدره انگلیسی بلد نبود و پسرش که یک ادم چهل و خورده ای ساله بود ترجمه می کرد. یک مقدار که کارا رو راست و ریس کردم، پسره گفت: من معمولا از روی اسم و فامیلی آدمها می تونم بفهمم که کجایی هستن، اما نمی تونم بگم که تو کجایی هستی. گفتم حدس بزن. خانمش گفت: لهستانی!!! خندم گرفته بود. گفتم ما همسایه هستیم. گفت: ارمنی؟ گفتم نه. یونانی؟ گفتم نه ایرانی هستم. بعد من پرسیدم که چند وقته اومده استرالیا که گفت 20 سال!! کار کشاورزی می کرد و خیلی هم راضی نبود . می گفت که خشکسالی ئه و از این حرفها. و جالب که دلش هوای ترکیه داشت و می گفت که اینجا مردم ساعت 8 شب می خوابن اما تو ترکیه تا ساعت 2-3 شب مردم بیدارن و الخ. گفت که یک روز بر می گرده ترکیه و اینکه که اگه برای مسایل اقتصادی نبود تا حالا برگشته بود ترکیه.
3- مادرم گفت که روزنامه شرق با «آقای میرصادقی» مصاحبه کرده. گشتم و پیدا کردم: دوشنبه 7 خرداد.. عکسش روی صفحه بود. دلم خیلی تنگ شد.5 سال و خورده ای هر یکشنبه کلاس داستان بود. یادش به خیر. امیدوارم که همینجور سرحال بمونه.
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 21:52  توسط پویان
|

۱- هفته ی پیش به مدت ۴ روز رفتم ملبورن. البته یک روز ملبورن بودم که صرف جلسه medi care شد. بعد رفتم محمد رو دیدم که می رفت ایران برای تمدید ویزا.می خواست ماشینش رو بذاره پارکینگ بیمارستان و با اتوبوس بره فرودگاه. سر راه فرودگاه در مورد پارکینگ رو باز و هزینش پرسیدم که یارو گفت برای ۴ هفته می شه ۹۹ دلار که می ارزید. به محمد گفتم و دیگه با ماشین اومد ملبورن و یک گشت کوچیکی زدیم و بعد رفتیم پیش حسین که تازه از ایران اومده بود و چند روز بعد هم امتحان داشت.محمد راه افتاد به سمت فرودگاه . با هواپیمایی مالری و «ایران ایر» می رفت ایران. بلیطش رو چند روز جلو انداخته بود. قسمت استرالیا تا مالزی اش درست شده بود ولی از مالزی تا ایرانش با خدا بود!
شب موندم ژیش حسین و صبح بعد سوار قطار شدم و راه افتادم به سمت شهر « ترارالگون» که در جنوب شرقی ملبورن ئه و 150 کیلومتر فاصله داره. سر راه از دندنوگ(محل سابق) رد شدم. با اینکه مدت کوتاهی اونجا ساکن بودم ولی طبق معمول دلبستگی پیدا کردم بهش. مسیر تا ترارالگون خیلی سر سبز و قشنگ بود. یاد شمال افتادم . مزارع سرسبز و گاهی هم جنگل. شهر ترارالگون یک شهر 25000 نفری ئه. سیامک چند ماهی ئه که تو بیمارستانش مشغول کاره. بیمارستان قدیمی شهر رو تبدیل کردن به خوابگاه پزشکان. به طور معمول هرکی 2 تا اتاق به اضافه دستشویی و حمام داره ولی آشپزخانه و اتاق تلویزیون مشترک.فاصله خوابگاه تا مرکز شهر هم تقریبا زیاد بود.
شب اول نشسته بودم روی مبل که دیدم سیامک یک کیف گرفته دستش داره میاد. یک مقدار منتظر موندم تا درش رو باز کرد و دیدم که بعله یک دونه قلیون داخلش جا سازی شده! البته اجزای مختلف قلیون به همدیگه پیچ می شد . درست مثل این فیلمهای تروریستی که یارو اجزای مختلف تفنگ رو سر هم می کنه.جالب بود. برای ذغال درست کردن هم مکافاتی داشتیم. سیامک از مالزی یک مقدار ذغال سریع الاشتعال خریده بود که هرکاری کردیم نتونستیم روشنش کنیم! ناچارا رفتیم سر گاز و به مکافات روشنش کردیم. خلاصه بعد از 4 ماه یک قلیونی زدیم به یاد رفقا.بعد هم صحبت از هر دری.
تصویر قلیون کذایی:

شانس من قرار بود سیامک ماشینشو همون هفته تحویل بگیره که از کمپانی زنگ زدن که یه مدل جدیدی تر داره میاد با یک مقدار تغییرات به همون قیمت که سیامک هم چون عجله نداشت گفت باشه. لذا تحویل ماشین به عقب افتاد. اگه ماشین داشتیم بهتر می شد رفت برای گشت و گذار. به خصوص که اون اطراف جاهای دیدنی زیاد داره. به هر حال یک مقدار پیاده گز کردیم توی شهر و چند تایی هم عکس گرفتیم. جالب اینکه مجسمه یک آدمی نزدیک پست خونه بود که رفتیم جلوتر و دیدیم که این بابایی که اهل این شهره در سال 1985 جایزه نوبل پزشکی برده!
عکسی از پست خانه شهر ترارالگون(البته مجسمه یاد شده پشت درختها قایم شده و قابل دیدن نیست):

بعد از 2 روز سوا قطار شدم و اومدم ملبورن و بعد هم با هواپیما برگشتم میلدورا.
3- تو هفته قبل 5 روز کشیک بودم. نزدیک 47-8 ساعت. کشیکها معمولا 9-10 ساعته است، ولی خسته کننده. مدام سر پایی و کلی هم باید انرژی بذاری که حرف یارو و بفهمی و حرفتو بهش بفهمونی.کلی هم کارای اضافه هست. از درخواست آزمایش تا زنگ و نامه نگاری با پزشک خانواده و الخ. از بیماستان هم که میام یک چیزی می خورم و یک گشتی تو اینترنت و دوباره خواب تا فردا. ۲ دوشنبه و سه شنبه بیکار بودم و دوبار از فردا به مدت 3 روز کشیکم.
4- اولین حقوق رو دادند. به طور معمول هر 2 هفته یکبار حقوق پرداخت می شه. قابل توجه بود.البته یک سومش بابت مالیات می ره!!! اینم از خصوصیات ممالک سوسیال دموکرات!
5- و اینکه خدا پدر مادر مخترع اینترنت رو بیامرزه! عصای دسته برای من. هم باهاش تلفن می زنم.هم فیلم و سریال و .. داون لود می کنم و هم در ارتباط با دوستان و غیره هستم. نمی دونم که 30 سال پیش که مردم می رفتن خارجه چه طوری سر می کردن؟ به قول محمد «خر دجال» که می گن همینه دیگه. که باعث می شه مردم از یاد خدا غافل بشن!
6- هوا داره سردتر می شه باز! امروز بارون بارید حسابی. البته گویا در مملکت استرالیا برفی نمی باره!مگر در یکی دو نقطه کوهستانی تو گیپسلند و تاسمانی.
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 18:36  توسط پویان
|