من بالاخره اینترنت دار شدم! ۱۲ گیگا بایت در ماه داون لود با سرعت ۵۱۲ کیلوبایت در ثانیه که می شه به عبارتی ۵۰ دلار در ماه. این چند مدتی که اینترنت داشتم خاطراتم رو نوشتم تو «ورد» که اینجا می چسبونم. چند روزی هم رفته بودم ملبورن که در پستهای بعدی در مورد اون می نویسم.
۱3 می 23 اردیبهشت:
1- دیشب داشتم یک قسمت از «شب شیشه ای» رو می دیدم که مصاحبه با رضا صادقی بود. مجری ازش پرسید که «علی انصاریان» بهت چی گفت که فکر رفتن به خارج رو گذاشتی کنار؟گفت که به من گفت: « خونه کوچیک بابا خیلی بهتر از خونه بزرگ بابای همسایه است!چون اینجا همیشه یه جای داری هر چند کوچیک ولی خونه بابای همسایه اگه لبخند نزنی میندازنت بیرون!» جالب بود.
2- شبها داره کم کم سرد می شه.امروز یک شوفاژ خریدم 40 دلار! قیمت اولیش 80 دلار بود که به خاطر روز مادر و این حرفها شده بود 40 دلار. یک جور شوفاژ برقی- روغنی ئه! یعنی به جای آب که به طور معمول توی رادیاتور ها میریزن ،روغن داره و بعدم باید بزنی به برق. ملبورن که بودم از ترس قیمت برق نمی شد از این خاصه خرجی ها کرد. اینجا به یمن بیمارستان که پول برق رو حساب می کنه می شه همچین کارهایی کرد!
3- تلویزیون یک برنامه داشت در مورد مد لباس و شو های لباس در دبی. طبق معمول حواسم رو جمع کردم که گوینده تو حرفاش می گه « خلیج فارس» یا میگه خلیج یا چی؟ خلاصه در حین حرفاش به «خلیج فارس» اشاره کرد. و من خیالم راحت شد! بعد همینطور که داشت تصاویر دبی و ساختموناشو نشون می داد به خودم گفتم که دلت رو خوش کردی به چی؟ اونجا تا 30 سال پیش توی چادر زندگی می کردن و الان کرور کرور در آمد فقط از توریست دارن. حالا چه فرقی می کنه که اسم چی باشه.
14 می 24 اردیبهشت:
1- محمد از دوشنبه پیش تا دیشب کشیک بود. یعنی برنامه ش اینه که یک هفته کشیکه یک هفته بیکار. هفته ی بعد هم میاد ایران برای تمدید ویزا.دیشب با هم حرف می زدیم. می گفت که نزدیکای صبح رفته بود به بخش سر بزنه که یک صدایی شنید . اول فکر می کرده که گربه است! به پرستار گفت. یک مقدار اینور و اونر رو گشتن و بالاخره فهمیدن که صدا از بیرون بیمارستان ئه. رفتن بیرون و دیدن که یک بچه یک روزه رو گذاشتن دم بیمارستان.
امروز اومدم خونه و تلویزیون رو روشن کردم. اخبار بود. یک قسمت هم مربوط به همون بچه بود که نشونش می داد که تو بیمارستان ئه و مشکلات و تنفسی داره و چند تا دکتر رو نشون داد که داشتن کنفرانس می دادن و الخ.بعد هم نماینده دولت که گفت ما از مادر ها حمایت می کنیم و از این کارا نکنید و قس علی هذا.
2- یک پیر مرد 73 ساله که از درد صداش در نمیاد رو در نظر بگیر که یک ماسک اکسیژن به صورتشه و دندونای مصنوعیش هم تو دهنش نیست و بعد تو باید از این شرح حال بگیری.
3- از امروز که دوشنبه باشه تا چهارشنبه ( به مدت سه روز ، روزی 10 ساعت کشیکم) بعد می رم ملبورن برای medi care که یک شماره ای که شبیه شماره نظام پزشکی باید باشه رو بهت می دن که وقتی می خوای دارو بنویسی باید اونو بنویسی. با هواپیما می رم.بیمارستان هزینه ی4 تا پرواز رفت و برگشت به ملبورن رو در سال می ده. احتمالا چند روزی بمونم هر چند که محمد داره می ره. بنا بود بریم پیش سیامک «ترالگون» که پرواز محمد جلو افتاد و احتمالا جمعه پرواز می کنه به ایران. حالا شاید تنها رفتم پیش سیامک.
4- شوهر خانم هندی از ملبورن اومد. با قطار و اتوبوس. نصف راه با قطار و نصف راه با اتوبوس. رفت و برگشت 68 دلار. قیمت خوبی ئه در مقایسه با هواپیما که رفت و برگشتش چیزی حدود 250$ ئه. البته زمان رو هم باید در نظر گرفت که هواپیما یک ساعته می ره و قطار 7 ساعته!
5- از موقعی که شوفاژ خریدم هوا گرم شد!
6- صبح ساعت 6:30 یک ابلهی که هنوز دقیق نمی دونم همسایه بغلی ئه یا بالایی تلویزیون یا رادیوش رو روشن کرده بود!! بالش گذاشتم رو گوشم ، باز صدا می اومد. ناچارا اومدم بیرون و روی کاناپه دراز کشیدم که باز افاقه نکرد. خلاصه که دیوانه همه جا پیدا می شه.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 2:24  توسط پویان
|
سلام . من دارم از بیمارستان می نویسم.با یک کیبوردی که بر چسب فارسی هم نداره منطقا!!
فعلا که یک بار دیگه حونه رو عوض کردم. این دفعه یک یه اتاق خوابه گرفتم. جمع و جور تره و وسایلش هم بهتره. طبقه هم کف هم هست و یک درش به باغچه روبرو باز می شه. از فردا باید برم دنبال اینترنت. البته قیمتها یک مقدار بیشتر از ملبورن ئه.
این هفته از سه شنبه تا جمعه کشیک بودم. روزی ۹ تا ۱۰ ساعت. خسته کننده است. .مخصوصا اولش که نیم دونی چی به چی ئه و کجا به کجاست. کلی هم باید انرژی بذاری بفهمی که بارو اصلا چی می گه و بعد بری به استاد مربوطه بگی. خلاصه وقتی می رسم خونه خیلی خسته ام و یک چیزی می خورم و خواب. شل هم خواب مریضا رو می بینم!!جالب اینکه اینجا ملت به هر دلیلی پا می شن میان اورزانس. از سرماخوردگی و اوف شدن انگشت تا سکته قلبی و الخ. بیمه رایگان هم مصیبتی است.
یک بار هم یک دور کوچیکی با محمود زدیم توی شهر. یک مقدار نظرم عوض شد! شهر کوچیگی هست ولی جای فسنگ داره. یک رودخونه چسبیده به شهر که بزرگترین رودخونه ویکتوریاست. دور و بر هم پر تاکستان.
محمود فقط غذای حلال می خوره . اینجا هم قصابی حلال یکی هست که گوشت خوب هم نداره. در نتیجه یک نوع ماهی پیدا کرده و هر شب ماهی می خوره با ذرت و چیپس! خدا صبر بده! البته یک بار هم رفتیم کباب ترکی که گویا حلال ئه.
خلاصه اینجوری. دارم کم کم عادت می کنم به محیط و آدم ها. روحیاتم بهتر شده. چشم شیطون کر!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 18:45  توسط پویان
|
من روز یک شنبه به اتفاق محمود خان راه افتادم به سمت میلدورا. با محمد خداحافطی گردم که خیلی سخت بود. بعد از ۳ ماه که با هم بودیم کلی به هم عادت کرده بودیم و کلی خاطره داشتیم. خلاصه با هر مصیبتی بود راه افتادیم. هوا نیمه ابری بود. نزدیک ۶ ساعت تو راه بودیم و دم غروب رسیدیم به میلدورا. از چیزی که فکر می کردن خیلی کوچیک تر بود و کلی خورد تو ذوقم!! فعلا یک مقدار حالم گرفتست. باز خدا رو شکر که محمود اینجاست. اگه می رفتم کویینز لند که لابد دق می کردم. کلی هم به خودم فحش دادم که چرا اصلا اومدم استرالیا.این خونه ای که بیمارستان داده توی یک مجتمع هست که تقریبا ۳۰-۴۰ تایی واحد داره . دو طبقه است و تا بیمارستان ۱۰ دقیقه است. خونه من و محمود ۵-۶ تا فاصله است. شب اول رفتیم یک مقدار خرط و خورط خریدیم .قیمت میوه از ملبورن گرون تره.
دوشنبه جلسه معارفه بود . چند نفر دیگه هم جدید اومدن مثل من. از بیمارستان آلفرد و سان شاین برای روتیشن و این حرفها.بیمارستان ۵ تا بخش داره و ۱۵۰ تا تخت.سی تی اسکن و آزمایشگاه مجهز هم داره. یک مقدار هم توی اورژانس چرخ زدم. یک خانم هندی هم با من تو اورژانس ئه و مثل من کار اولشه. شوهرش ملبورن داره فوق لیسانس می خونه.قراره بهش ملحق بشه.شب هم خستگی و تنهایی هجوم میاره.
امروز هم از ساعت نه و نیم تا ۶ بعد از ظهر رفتم اورژانس.یک سری چیزا خیلی با ما فرق داره. آنژیوکت لوله خونگیری و ... .ولی برخوردشون خوب بوده تا حالا.
تو فکر اینترنت هستم. الان از خونه محمود وصلم به اینترنت. مساله اینه که شاید خونه رو عوض کردم. یک مقدار سرده و دو اتاق داره که یک اتاقش اصلا استفاده ای نداره.خلاصه موندم تا وضع خونه مشخص بشه و بعد برای اینترنت اقدام کنم. وضع اینترنت هم خنده داره!یعنی یک شرکتی تلفن های خونه ها رو وصل کرده و شما باید حتما از اون اینترنت بگیری!قیمتش هم یک مقدار بالا تر از اینترنتی ئه که تو ملبورن داشتم. کلا قیمت تلفن و اینترنت اینجا بالاست. یک نفر رو می شناختم که از انگلیس اومده بود و خیلی شاکی بود از قیمت های اینترنت و حتی از سرعتش!!خلاصه که فعلا اینجوری تا روز جمعه هم روزی نزدیک به ۱۰ ساعت باید برم اورژانس. خدا به داد برسه.
فعلا
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 21:10  توسط پویان
|
۱- روز جمعه ساعت ۸ صبح باید برم یک جایی که شبیه نظام پزشکی ئه و باید اصل مدارک رو بهشون نشون بدم.بعد از اون یک جلسه ای هست در ارتباط با تفاوت های فرهنگی و این حرفهای در بین بیماران که احتمالا تا ساعت ۳-۴ بعد از ظهر طول می کشه.محمد هم میاد ، که شرحش رو در پایین می نویسم.
۲- هفته ی پیش امتحان آیین نامه رو دادیم با محمد که جمتمون قبول شدیم.قوانین رو که از اینترنت گرفته بودیم و یک سری تست هم توی سایت بود که زدیم . امتحان کامپیوتری بود. می نشستی پشت کامپیوتر و 45 دقیقه وقت داشتی برای 32 سوال. یک مقدار زیادی از سوال ها هم تکراری همون تستهایی بود که زده بودیم!همون موقع هم بهت می گن که قبولی یا ردی.بعد هم پرسیدن که کارت می خواهید برای این امتحان که ما گفتیم آره. و همونجا عکس گرفتن و یک کارت صادر شد که ۱۰ دلار و چند سنتی هم آب خورد.مثل اینکه نسبتا معتبره و لازم نیست که دیگه هی پاسپورتت رو با خودت هر جا ببری برای نشون دادن هویتت. بعد هم برای امتحان Hazard Test( یک جور شبیه ساز کامپیوتری) ثبت نام کردیم برای جمعه 4 می. طبق «ای میلی» که قبلا برام اومده بود بنا بود که روز پنجشنبه این هفته(3 می) برم همون نظام پزشکی ئه کذایی، به همین خاطر تاریخ امتحان رو 4 می تعیین کردیم و خوش وخرم اومدیم بیرون. روز بعدش محمد از بیمارستان زنگ زد و گفت که روز 4 می براش جلسه گذاشتن (که در بالا در موردش نوشتم!) چند دقیقه بعد هم برای من از بیمارستان یک ای میلی اومد که جلسه به جای 3 می افتاده به جمعه 4 می!! یعنی اگه غیر از این می شد باید تعجب می کردیم. بالاخره اتوبوس جهانگردی ای گفتن، قوانین «مرفی» ای گفتن دیگه( حالا یک وقتی باید در مورد قوانین «مرفی» که برای اولین بار از آیدین شنیدم و جداً قوانین جالبی ئه بنویسم).هیچی دوباره پا شدیم رفتیم برای تغییر زمان امتحان که یک روز آوردیمش عقب که میشه پنج شنبه همین هفته(3 می) و 10 دلار ناقابل هم هزینه ی این جا به جایی شد!!
3- برای رفتن با این همه بار و بندیل چند تا راه به نظرم رسیده بود. یکیش این بود که یه دونه ماشین اجاره کنم و بار و بندیل رو بندازم توش و برم به «میلدورا» و بعد ماشین رو همونجا تحویل بدم.راه دیگه اینه که وسایل رو مثلا پست کنم و خودم با هواپیما برم. یک چند جایی زنگ زدم، گفتن که کارشون حمل و نقل هست ولی نه برای چمدون! و بیشتر وسایل خونه رو جا به جا می کنند. یک راه دیگه اینه که من و وسایل دسته جمعی با هواپیما بریم! البته مطمئن نبودم اصلا میشه این همه بار رو با هواپیما برد یا نه. دیروز رفتم دفتر هواپیمایی و مسوول مربوطه تماس گرفت با شرکت هواپیمایی و طرف هم گفت که برای هر ساز باید ۲۰ دلار پول داد و برای چمدون بالای ۲۰ کیلو هم اضافه بار. البته هزینه سفر رو قراره که بیمارستان بده و به نظر این راه منطقی به نظر می رسه.
یکی از دوستای محمد به اسم محمود در همون بیمارستانی که قراره برم کار می کنه(چند ماه قبل کارش رو شروع کرده) از قضای روزگار اون هم همون روز جلسه داره و داره میاد ملبورن.دیشب که با هم حرف زدیم گفت که شاید با ماشینش بیاد. اگر بیاد که خب مشکل به قول معروف مرتفع می شه.اگر هم با ماشین نیاد که با هواپیما می رم. قرار شد تا امروز بعد ز ظهر خبر بده که چیکار می کنه.
4- «منصور» این هفته کنسرت داره. احتمالا جمعه. خیلی از بچه ها بلیط گرفتن. من نه. یعنی حس و حالش نیست. گروه Guns 'N Roses هم حدود یک ماه دیگه (وسطای جون) کنسرت دارن. محمد می گفت که «دالایی لاما» هم سخنرانی گذاشته و بلیط هاش آن لاین فروخته می شه.
5- باز هم این حس غریب تعلق خاطر. بعد از 3 ماه باید بکنم و برم یک جای دیگه. به قول شاملو:« کوچ غریبانه را به یاد آر، از غربتی به غربت دیگر»
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 14:13  توسط پویان
|
سایت
بازتاب یک طنز نویسی داره به اسم م.ف. . من کاراشو دوست دارم. یک مطلبی نوشته بود در باره فیلم اخراجی ها به اسم
صادق باش مسعود! که به نظرم جالب بود. خواستم فقط لینک بدم، یادم اومد که یحتمل باید فیلتر باشه. لذا کل مطلب رو اینجا «کپی پیست» می کنم. قربتن الی الله!
برادر گرامي، آقاي مسعود دهنمكي
راستش نميخواستم درباره اولين فيلم سينمايي شما چيزي بنويسم. اصولا نه كيفيت اين فيلم در ژانر طنز و نه روحيه شما در برخورد با انتقادات را طوري نميديدم كه نقد مثل مني، فايدهاي براي خراجيها و سازندهاش داشته باشد. حتي با وجود آن جار و جنجالي كه در جشنواره فيلم فجر به راه انداختي و فضاي يك رويداد فرهنگي را متشنج كردي، باز هم دوست نداشتم درباره شما و فيلمت مطلبي بنويسم، چون مدتهاست دارم تمرين ميكنم كه به دام جنجال و جنجالسازان نيفتم و كار خودم را بكنم. چون بارها و بارها ديدهام كه گذشت زمان چطور هر چيز و هر كسي را در جاي و جايگاه خودش مينشاند.
اما در اين چند هفتهاي كه از اكران «اخراجيها» ميگذرد، اظهارنظرها و برخوردهايي از شما ميبينم كه احساس ميكنم بيش از آنكه مختص آدمي به نام مسعود دهنمكي باشد، نشانه چند سوءتفاهم اجتماعي ـ سياسي است؛ سوءتفاهماتي كه به راحتي باعث توهم ميشود و از اين نظر، وظيفه ديدم همانطور كه بايد با مواد توهمزا برخورد كرد، با اين تفكرات به اندازه خودم برخورد كنم. البته بسيار محتمل است كه شما با آن پسزمينه ذهني كه براي خودت ساختهاي، اين مطلب را هم در بايگاني «حسادتها و خردهحسابها و لجنپراكنيها و... » و اين طور چيزهايي كه تقريبا انگيزه تمام نقدها به اخراجيهايت را به آنها مرتبط ميكني، بگذاري. البته مختاري، ولي توصيه ميكنم فقط براي چند دقيقه هم كه شده، ذهنت را از اين «دوپينگهاي اعتماد به نفس» رها و فرض كني كه يك دوست ـ دوستي كه بهتر از خيليها ميشناسدت ـ ميخواهد چند نكته را به تو گوشزد كند:
1ـ مسعود جان! شنيدم كه در يك مصاحبه تلويزيوني گفتي كه ما «انقلاب كرديم و جنگ كرديم... ». خواهش ميكنم همين جا ترمز كن و از خودت سؤال كن كه در هنگام انقلاب چند ساله بودي؟ اگر يادت نميآيد، بگذار من به تو كمك كنم. تو متولد 1349 هستي و در سال 57، هشت ساله بودي. بله درست است؛ هشت ساله! و اگر خيلي باهوش و بااستعداد بوده باشي، در اين سال، كلاس دوم دبستان بودهاي و مثل هر پسربچه هشت سالهاي، تازه ياد گرفته بودي كه بند كفشهايت را ببندي و زنگ تفريحها ساندويچ نان و پنيري را كه مادرت برايت پيچيده بود بخوري.
البته اين گناه من و تو نيست كه آن زمان خيلي كوچك بوديم، ولي قاعدتا نميتوانيم ادعا كنيم كه «ما انقلاب كرديم... » و بعد براي اين سهممان در انقلاب كردن، از ديگران طلبكار باشيم و براي نسل بعدي تعيين تكليف كنيم (حتي تكليفهاي خوب!).
در مورد جنگ هم خودت بهتر از من ميداني كه سابقه حضورت در جبهه چقدر بوده. البته صغر سن، باز هم تقصيري را متوجه تو نميكند؛ ولي اينكه در تمام اين سالها، مثل يكي از پيشكسوتان دفاع مقدس حرف ميزني، موضع ميگيري، غر ميزني و براي ملت و دولت تعيين تكليف ميكني، من را موظف ميكند اين نكته را به تو گوشزد كنم كه اگر قرار بود هر كس كه چند ماه سابقه حضور در جبهه را داشته، مثل تو و بعضي از معدود همفكرانت، عمل كند، بيشك الان ايران يك سرزمين ملوكالطوايفي بود! ضمنا حالا كه تا اينجا آمديم، بد نيست اين را هم دوستانه بگويم كه گهگاهي سابقه «فرماندهي»ات از دهانت ميپرد. باور كن اين ادعا ديگر خيلي ضايع است و براي برو بچههاي جبهه و جنگ، چيزي جز مايه تفريح نيست. سالهاي آخر جنگ، در حد و اندازه و سابقه و روحيات تو، فرمانده؟ شوخي نكن مسعود جان!
2ـ مسعود جان! اصلا بيا فكر كنيم تو واقعا در تمام تظاهرات مردم دهنمك و تهران عليه شاه شركت داشتهاي و به جاي چند ماه، چند سال در دفاع مقدس بودهاي و اصلا به جاي فرمانده دسته، فرمانده لشكر بودهاي! من كه به نوبه خودم دستت را ميبوسم و از تو سپاسگزارم و قطعا بسياري از مردم ايران قدرددان تو و همرزمانت هستند؛ ولي مسعود جان، اينها باعث نميشود كه كسي مثل تو (با همان فرض غيرواقعي كه داشتيم) منتي بر سر كسي داشته باشد. اينها را از اين جهت ميگويم كه در اين چند سالي كه ميشناسمت، چه آن زمان كه در خيابانها با برخي به روشهاي ويژه(!) برخورد ميكردي و چه آن زمان كه در روزنامهات به كساني مثل حاتميكيا حمله ميكردي و چه آن زمان كه در مناظرههايت ميگفتي كه حاضري تيربار برداري و چند ميليون نفري ... و چه الان كه مثلا فيلم ميسازي، همواره اين لحن طلبكارانهات آزارم ميدهد. انگار تو در تمام اين سالها در فقر و گمنامي و بياعتنايي، براي رضاي خدا از جان براي دين و مردم و ميهن مايه گذاشتهاي و حالا لب به شكوه باز كردهاي.
مسعود! عزيزم، بيدار شو. برو و يك روز، شيران بيادعاي دفاع مقدس را ببين كه سالهاست در كنج آسايشگاهها، با سوند و ماسك و زخم بسته زندگي ميگذرانند و هنوز خود را مديون مردم و انقلاب ميدانند. البته ميدانم كه تو و كساني مثل تو هم گهگاه جملاتي مثل «ما كاري نكرديم» و «همهاش انجام وظيفه بود» و از اين طور تعارفات تبليغاتي تكهپاره ميكنيد، ولي برادر من، «دو صد گفته چون نيم كردار نيست»!
اين حرفها و آن كارها آنقدر به هم نامربوطند و اصرار به ربط آنها مضحك، كه «من نه مرغ ميخواهم و نه سيمرغ» گفتن و براي يك كانديدا شدن يقه دريدن! و تازه چه كسي گفته كه فقط انقلابكردهها و جنگرفتهها دينشان را ادا كردهاند و ديگران مديونند؟ وقتي اگر داشتي برو و مرارتي را كه همين الان جوانان اين مرز بوم در پادگانها و پاسگاههاي سپاه و ارتش و نيروي انتظامي براي نگاهداري مرزها و حفظ نظم و امنيت شهرها و روستاها ميكشند رااز نزديك ببين، تا بداني كه مليونها نفر ديگر هم تا آنجا كه توانستند و ميتوانند دينشان را به مردم و ميهن ادا كردند و مي كنند.
3ـ مسعود جان! باور كن من نميخواهم گذشتهات را به يادت بياورم و كارهايي كه كردي و حرفهايي كه زدي و چيزهايي كه نوشتي را يادآوري كنم، چون دستكم حال خودم بد ميشود، ولي وقتي ميبينم همان مسعودي كه در دوران اكران شاهكار سينماي ايران، «آژانس شيشهاي» كه تحسين توأمان مردم و منتقدان را به همراه داشت، خيلي «خيرخواهانه» به آن ميتاخت و در صفحه اول نشريهاش (شلمچه) آن را «آژانس گيشهاي» ميخواند، حالا توي دهان داوران و منتقدان ميزند و «استقبال مردم» را شرط اصلي ميداند، حق دارم براي تو نگران شوم و بعضي چيزها را يادت بياورم.
مسعود جان، من از آن منتقدان و روشنفكراني كه دايم به آنان متلك ميگويي نيستم و هيچ بد نميدانم كه يك فيلمي «گيشهاي» و «بفروش» باشد. جانماز حزباللهي بودن هم آب نميكشم كه از فعاليت بعضي هنرپيشهها و بعضي اطوارها در فيلمت خون در رگم به جوش بيايد، ولي به خود حق ميدهم فقط اين سؤال را بپرسم كه آيا تو هماني كه گيشه داشتن فيلمها (آن هم در حد «آژانس شيشهاي»!) را مذموم ميدانست؟ و هماني كه گروهت شيشه بعضي سينماهايي كه «آدمبرفي» را نمايش ميدادند، ميشكستند؟
اگر هماني، كه اين «اخراجيها» با بازي (و تا حدودي كارگرداني!) عبدي و شريفينيا و حيايي با تو چه نسبتي دارد؟ و اگر همان نيستي، چرا اينقدر اصرار ميكني كه تغيير نكردهاي و اصرار داري كه راه مخملباف (بلاتشبيه!) را نخواهي رفت؟ و اگر در اثر گذشت زمان، مثل بسياري آدمهاي ديگر، معقولتر شدهاي و تصميم گرفتهاي كه راه فرهنگي و انسانيتري را انتخاب كني، پس چرا مثل چماقكشها سيمرغت را پس زدي و الان هم مواضع نامربوط ميگيري؟
4ـ مسعود، مسعود عزيزم!
اميدوارم تا اينجا فهميده باشي كه اين مطلب نه براي «اخراجيها» كه براي مسعود دهنمكي است. واقع هم آن است كه صدها بار بيشتر از اين اثر، خالق آن براي من مهم است. مسعود! اين تويي كه ميتواني دهها اثر بهتر ديگر، حتي در سطح متوسط و خوب توليد كني، اگر خودت و جامعهات را بهتر بشناسي. البته انصافا جامعه را تا حدودي ميشناسي، چراكه اگر جز اين بود، مدتها پيش بايد از موج رسانهاي پياده ميشدي.
همينطور، خط قرمزها را هم خوب ميشناسي كه ميتواني با نزديك شدن و حتي عبور از آنها، مخاطبان بسياري را جذب كني. اما در مورد همين جامعه، گرفتار يك بدفهمي هستي كه هم از روحيات خودت تأثير ميگيرد و هم بر آن تأثير ميگذارد. مثلا تو با دانستن اينكه مردم از بعضي شعارها خسته شدهاند، فيلمي عليه آن شعار ميسازي كه «ميگيرد.»
اما نكته اينجاست كه «جنس» گرفتن فيلمت و استقبال مردم از «اخراجيها» را درست نميشناسي. تو با همان روحيات خودت گمان ميكني كه چون حرفي كاملا نو، بديع و حسابي زدهاي از اخراجيهايت استقبال شده است و خصوصياتي مثل شوخيهاي دم دستي، استفاده از بازيگران مشهور، تيپهاي كليشهاي، فيلمنامه آبگوشتي و اين قبيل چيزها را فرعي ميداني، اما واقعيت اين است كه اينها مردم را به سينما ميكشاند و اصل و فرع از ديد خالق و مخاطب اثر، جايشان با هم عوض شده است. بعد همين سوءتفاهم كه «از خودت» ناشي شده، «روي خودت» تأثير ميگذارد و بيشتر و بيشتر در توهم فرو ميروي. اين است كه «فقر و فحشا» كه فيلمي كاملا شعاري و به دور از ظرافتهاي فيلمسازي مستند است، به خاطر جذابيتهايي كه خودت بهتر از من ميداني، پرمخاطب ميشود، اما كارگردانش گمان ميكند به خاطر طرح موضوعي جذاب و دردمندانه اين اتفاق افتاده و «كدام استقلال؟ كدام پرسپوليس؟» را ميسازد ... و بعد «اخراجيها» را!
مسعود جان، من البته هم براي تو هم براي مخاطبي كه از فيلمت لذت ميبرد، ارزش قايلم و هيچ وقت حرفهايي را كه مثلا تو درباره «آدمبرفي» و آنهايي كه از ديدن آن فيلم لذت ميبردند، ميگفتي درباره شما نميگويم، ولي به عنوان يك آدمي كه دستكم در حوزه طنز، سالهاست فعال است و ضمنا هيچ اشتراك يا تضاد منافعي با شخصي محترمي به نام مسعود دهنمكي ندارد، به تو ميگويم نه تنها «اخراجيها» به شدت ضعيف است، بلكه در تنزل سطح سليقه مخاطب ايراني، نقش عمدهاي ايفا ميكند. البته خوشبختانه من مانند گروههاي فشار، بلافاصله با حمله فيزيكي و حتي قلمي، اداي وظيفه نميكنم، اما فكر ميكنم در حد نوشتهاي دوستانه، حق و بلكه وظيفه داشته باشم.
برادرم، برخلاف مدعاي تو كه دايم تكرار ميكني «اين همه فيلم درباره دفاع مقدس ساخته شده بود، چرا از آنها به اندازه اخراجيها استقبال نشد؟ پس لابد حرف جديدي دارد»، حقيقت آن است كه از هر فيلمي تا اين حد به خط قرمزهاي اخلاقي، اجتماعي و فرهنگي يك جامعه ـ كه ديگران از نزديكي به آنها برحذر داشته ميشوند ـ نزديك و حتي از آن عبور كرده باشد، همين قدر استقبال ميشود و واقعيت اين است كه اين امكان رشكبرانگيز، اين دوپينگ ويژه، در اختيار كسان بسيار معدودي قرار ميگيرد، اما يكي ميشود كمال تبريزي كه وقتي «مارمولك» را ميسازد و با يك فيلم كمدي با محوريت روحانيت، گيشه سينماي ايران را تكان ميدهد، به فيلمنامه و بازيگري هم بها ميدهد و سعي ميكند حال كه «امكان ويژهاي» در اختيارش گذاشته شده، دستكم سطح سليقه مخاطب را تنزل نبخشد و ضمنا ادعاي خاصي هم ندارد؛ اما يكي ميشود مسعود دهنمكي كه نه تنها از اين امكان به نحوي نامناسب در حوزه هنر استفاده ميكند، بلكه حرمت آنها را كه كارش را تأييد نكردهاند، ميشكند و رجز ميخواند و متوهم ميشود.
5ـ دهنمكي جان! من نه به تو، نه به فيلمت و نه به موفقيتت حسودي نميكنم. به خصوص موقعيتي كه داري كه باعث ميشود آنچنان پشتوانه مالي برايت فراهم شود كه ستارههاي گيشه را دور خودت جمع كني؛ موقعيتي كه باعث ميشود نه تنها در اكران «اخراجيها» با گروههاي فشار روبهرو نشوي، بلكه حمايت خيليها را هم به همراه داشته باشي و موقعيتي كه باعث ميشود به طور جدي براي كپيهاي غيرمجاز فيلمت وارد عمل شوند. اينها مذموم نيست، مسعود جان. بلكه حتي مثل نمونه آخري (واكنش در قبال كپيهاي غيرمجاز) اي بسا كه سرآغاز حركتهاي خوبي در سينماي ايران شود، اما از تو ميخواهم كه پيش از هر اظهارنظري در محكوميت ديگران و تأييد خودت، اينها (عوامل ويژه حمايتي) را در نظر داشته باشي. به ويژه وقتي كه ميخواهي براي چند ماه حضورت در جبهه بر سر ديگران منت بگذاري و وقتي كه وسوسه ميشوي كه مثل يك ايثارگر كه حقش خورده شده است، گلايه كني!
واقعا فكر ميكني اين موقعيتهاي ويژه تو از كجا فراهم شده است؟ نكند جدي جدي باورت شده است كه تو يك آدم غيرسياسي هستي و با دست خالي و بي هيچ حمايت خاصي اخراجيهاسازي كردهاي؟
مسعود جان، باور كن نه اين كارها و نه ژستها در شأن يك هنرمند نيست، چه رسد به كسي كه نام خودش را به ارزشها و اصول پيوند زده. حالا گيريم لحظهاي احساساتي شدي و از روي پيشكسوتاني مثل نصيريان و پرستويي و دهها نفر مثل ايشان شرم نكردي و آن كارها را در آن شب كردي و فرض ميكنيم به خاطر ناآشناييات با مقوله سينما، نميدانستي يا نميداني كه بزرگاني در حد «اسكورسيزي» سالهاي سال بيجايزه فيلم ساختند و معترض هم نشدند... ديگر اين تكنيكهاي نخنماشده جلب ترحم چيست كه در پيش گرفتهاي؟ مثلا اين اصرار به واقعي بودن داستان و عكس نشان دادن و گريه كردن و اين كارها.
برادرم، فيلمي ساختهاي، فروش هم رفته، كسي هم مزاحمت نيست، ديگر چه اصراري داري اشك بريزي و بگويي كه «مجيد سوزوكي» يكي بوده از بچههاي تحت فرماندهي تو در جبهه؟ كه آن وقت يكي مثل من مجبور شود حرص بخورد و با خودش بگويد: كسي كه حال و هواي يك منطقه نظامي را آنطور توصيف ميكند (اولين شب حضور بچهها و برداشتن ماشين و گشت زدن و آواز خواندن و حال كردن و ...!) اصلا به عمرش منطقه نظامي را ديده؟... چه برسد به باقي ماجرا!
بگذريم.
مسعود جان، سخن بلند شد و زيادهگويي خوب نيست. ببخشيد، از عوارض نديدن است. اي كاش ميديدمت و به جاي اين نامه بلند، بعد از يك چاقسلامتي گرم، به عنوان برادر كوچكتري كه خيرت را مي خواهد، در چند كلام فقط از تو مي خواستم كمي كمتر هيجان داشته باشي، كمي بيشتر به گذشته فكر كني، كمتر ادعا كني و بيشتر حرمت بزرگان را نگه داري... شايد هم همه اينها را در يك جمله خلاصه مي كردم:
گاهي به آسمان نگاه كن!
قربانت
م
+ نوشته شده در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 15:9  توسط پویان
|

بالاخره بعد از ۳ ماه که از اومدن من به این کشور می گذره ،ظهر گذشته چند فقره کانگورو رویت شد!قضیه هم از این قراره که هفته ی قبل از روی Google Map یک جای تفریحی به اسم Lysterfield Park پیدا کردیم که از قضای روزگار چند کیلومتری بیشتر با خونه ما فاصله نداشت. هفته پیش که کلی خوش گذشت و این هفته هم تصمیم گرفتیم که برای باربکیو بریم همون محل. این دفعه یکی از دوستای محمد و خانومش هم با ما بودند. صبح یک مقدار زیادی بارون بارید که قضیه اتوبوس جهانگردی رو برای ما تداعی کرد. ولی ما راست قامتان تاریخ بودیم و راه افتادیم به سمت محل مربوطه. یک دریاچه آب و مقداری جنگل و یک پارک در کنار هم بودند و احتمالا به خاطر بارون نسبتا خلوت بود. به همت شهرداری در جای جای پارک بساط باربکیو بر قرار بود که شامل یک نوع اجاق برقی ئه که باید روشنش کنی و هر چی می خوای روش سرخ کنی. ما یک مقدار استیک گرفته بودیم و سیب زمینی و آبج. از موضوعات جالب در مملکت استرالیا ممنوع بودن مصرف الکل جات در محافل عمومی و در مقابل دیدگان اطفال ممالک محروسه ست. لذا جماعت با قید یک تبصره به کار خودشون ادامه می دن و اون هم چیزی نیست جز پیچیدن کاغد یا مقوا به دور قوطی آبجو و مشروبات مشابه است! ما هم به شرح فوق عمل کردیم. جای دوستان خالی. بعد هم که راه افتادیم به سمت جنگل و بعد از مقادیری پیاده روی به جایی رسیدیم که تعدادی کانگوروی بوته زار نشسته یا خوابیده بودند. یک مقدار زیادی عکس برداری کردیم و خوش و خرم برگشتیم به سمت ماشین.
جالب اینه که خیلی از افراد فکر می کنند که شما به محض ورود به استرالیا با گله های متعدد کانگورو روبرو میشید و یحتمل که کانگورو ها هم مثل گربه های تهران در حال گشت و گذار در شهر باشند ولی به خدا اینطوری نیست! یعنی حداقل تا اونجایی که تجربه خودم می گه و همینطور شنیده هام. البته ممد می گه که تو کنبرا ،کانگورو ها در شهر تردد می کنند و یک وقتایی هم باعث مزاحمت می شن. راست و دوروغش گردن خودش.
+ نوشته شده در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 2:7  توسط پویان
|
یکی از شبکه های تلویزیونی اینجا اسمش sps ئه که معمولا برنامه هاش جالبه و خیلی وقتها هم فیلم هایی از کشور های غیر انگلیسی زبان پخش می کنه. همینطور فیلم های مستند و غیره. امروز یک خبر در مورد ایران داشت و این مساله اخیر مبارزه با بد حجابی و الخ. یک فیلم چند ثانیه ای نشون دادند که احتمالا با موبایل فیلم برداری شده بود و یک دختری رو نشون می داد که به زور داشتند سوار ماشین می کردند و جیغ می کشید، که چند باری هم این فیلم رو نشون دادند. بعد هم گزارشگر رفته بود در بین مردم و مصاحبه و رفت سراغ یک مغازه لباس فروشی و لباس مانکن کنار ویترین رو کنار زد و کاشف به عمل اومد که بنا به دستور سینه های مانکن ها باید کنده بشه!!!! احتمالا این مسایل برای اهالی این ور آب باید خنده دار و جالب انگیز ناک آلود باشه. اما برای ما؟!...
+ نوشته شده در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 10:58  توسط پویان
|
۱. هفته ی پیش از جمعه تا یک شنبه رفتیم پیش آیدین. همونطور که تو پست قبلی نوشته بودم، شهری که آیدین توش کار می کنه شهری ئه به اسم بندیگو که حدود ۱۵۰ کیلومتر با ملبورن فاصله داره. ما حدود ساعت ۳ راه افتادیم. یعنی منتظر رسیدن بسته دی اچ ال بودم که بالاخزه رسید که شامل یک از سری مدارکم بود.ما باید از جنوب شرقی ملبورن می رفتیم به سمت شمال غربی!!توی ملبورن یک مقدار گرفتار ترافیک شدیم. چون که ساعت شلوغی خیابون ها بود. ولی بعد افتادیم تو اتوبان که خلوت بود نسبتا. یکی از معدود جاده هایی بود که تا ۱۱۰ کیلومتر در ساعت هم می شد رانندگی کرد. بقیه که حداکثر سرعتشون ۱۰۰ کیلومتر ئه!حالا فرقی نمی کنه که ماشینت بنزه بی ام و ئه یا هرچی.
کم کم تاریک شد و جاده خلوت. یک مقدار دلم گرفت. با خودم گفتم اون جایی که می رم هم حتما اینجوری خواهد بود. بعد رسیدیم به شهر. شهر کوچیک و قشنگی بود. یک مقدار بنای تاریخی داشت(البته از نظر اینا که ۱۰۰ سال رو تاریخی می دونند!!)نظرم عوض شد. اون تصوری که تو ایران در باره شهرستان هست با اینجا فرق می کنه. یک شهرستان معمولا امکانات تفریحی مثل سینما و بار و غیره داره به اضافه فروشگاه های زنجیره ای و غیره. خلاصه گشتی زدیم و بالاخره خونه ی آیدین رو که نزدیک بیمارستان بود پیدا کردیم.خونه رو بیمارستان بهش داده که یک اتاق خوابه بود و تمام وسایل رو داشت.یکی از دوستای آیدین هم بود که اهل ترکیه و خون گرم. آیدین می گفت که بدون اینکه امتحان ام سی کیو رو داده باشه قبولش کردن که اونجا کار کنه!! و می گفت که سواد علمیش هم خیلی تعطیل ئه!یک مقدار اشربه تناول شد که این دوست ترک آیدین نخورد. بعد هم رفتیم بیرون که خواستیم بیرون شام بخوریم که نظرمون عوض شد و یک مقدار استیک و سیب زمینی و این حرفها گرفتیم و تو خونه پختیم و خوردیم.
۲- شهر بندیگو یکی از مراکز شراب سازی در استرالیا است. روز شنبه به اتفاق محمد و آیدین رفتیم اطراف شهر. جا به جا مزارع انگور بود و مراکز شراب سازی. ما به سه تا شون سر زدیم که جاهای خیلی خوشگلی بود. به هر کدوم که سر می زدی چند تا شراب می آوردن برای تست که حدود ۵۰ سی سی می ریختن توی یه گیلاس. البته قیمت ها یک مقدار بالا بود ولی خوب ارزش داشت. ما هم سه تا بطری خریدیم. یکی سفید یکی قرمز و یکی هم شراب رز که یک مقدار شیرین تر از بقیه بود.یک مقدار عکس و برگشتیم شهر.در استرالیا جا به جا از طرف شهرداری ها جایگاه های مخصوص باربکیو هست که برقی ئه. ما هم یک مقدار سوسیس و استیک گرفتیم و شراب که بود . محل باربکیو هم در کنار یک دریاچه آب بود که چند تا قو برای خودشون اون طرفا می پلکیدند.خلاصه که روز خوبی بود.
۳- شب رفتیم یک مغازه به اسم ویدیو ایزی که فیلم کرایه می ده. یک مقدار زیادی فیلم تو قفسه ها چیده شده بود از انواع مختلف. به قیمت ۴ دلار هفته ای. یک مقدار زسادی گشتیم توش. فیلم ۱۰ کیارستمی و فیلم لاک پشتها پرواز می کند قبادی، تنها سهم ایران از اون همه فیلم بود.ما دو تا از فیلم های نیکد گان (۲ و ۳) رو بر داشتیم. آیدین کارت تخفیف داشت که شد دونه ای ۲ دلار. اومدیم خونه و نشستیم به تماشا.کلی خندیدیم. هر چند که خیلی از ایده های فیلم رو کارگردان های دیگه(حتی ایرانی،مثلا تو فیلم مرد عوضی) اینقدر استفاده کردن که الان شاید دیگه خیلی خنده دار نباشه . ولی در زمان خودش لابد خیلی بکر بوده.
دوست ترک آیدین تا ساعت ۱۰ شب کشیک بود. یک سر اومد پیش ما.دو روز بعدی آن کال بود و بعدش هم دو روز کشیک نداشت. می خواست بره ملبورن پیش دوست دخترش!نگران بود که اگه موقع آن کالی کارش داشته باشن چطوری از ملبورن بیاد. که آیدین گفت اگه کاری بود جاش وای میسته.خیالش راحت شد و راه افتاد به سمت ملبورن. گفتیم بابا وایسا صبح برو با این خستگی. ولی مثل اینکه زده بود بالا!! با خستگی و تاریکی راه افتاد به سمت ملبورن. در مسلمانی ما بی خبران حیرانند. این هم یک ورژن دیگه: مشروبات حرام ولی گوشت اگه حلال نباشه اشکالی نداره، خانوم مانوم هم که حلال.
۴. یکشنبه آیدین کشیک بود و ما هم حدودای ۱۲ راه افتادیم به سمت ملبورن. خیلی مسافرت خوبی بود. کلی روحیاتمون عوض شد.
+ نوشته شده در جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 12:40  توسط پویان
|