تبليغاتX
کاش دلتنگی نیز نام کوچکی می داشت

کاش دلتنگی نیز نام کوچکی می داشت

تصمیم کبری!

1-بالاخره تصمیمم رو گرفتم! می رم «میلدورا» که حدود 500-600 کیلومتر با ملبورن فاصله داره. کلی چرتکه انداختم و دیدیم که از نظر مالی خیلی هم با هم فرق ندارند. اونجایی که تو «کوئینز لند»ئه در ظاهر حقوقش بیشتره. ولی بعد از یکماه که خودشون یک خونه ای رو در اختیارت قرار میدن، باید بگردی دنبال خونه و من تو سایتها که نگاه کردم ،بابت یک خونه ی متوسط هفته ای 200 دلار باید داد که تازه شامل پول آب و برق هم نمیشه و اینکه خونه هم خالی خالی ئه و باید یک مقدار وسایل خونه هم خرید. ولی توی « میلدورا» یک آپارتمان یک اتاقه با تمام وسایل میدن به اضافه پول آب و برق ، که در کل می شه هفته ای 60 دلار. و مساله دیگه اینکه برای رفتن به بیمارستان کوئینز لند حدود یک ماه و خورده ای دیگه باید صبر می کردم ، که دیگه حوصله ام داره سر می ره.
بالاخره امروز از مدارکی که می خواستن، یک سری رو با ای میل فرستادم و فرم اصلی رو هم امضا کردم و دادم محمد که از بیمارستان برام فاکس کرد. روز 3« می» جلسه « مدیکال بورد» ئه و بعد هم باید خودم رو برسونم به میلدورا، چونکه به احتمال زیاد کارم از 7 می شروع می شه.

2-فردا با محمد می ریم پیش آیدین در «بندیگو» که حدود 150 کیلومتر با ملبورن فاصله داره.

3-یک تعدادی از مدارک مثل: ترجمه مدرک و عدم سو پیشینه ی پزشکی رو برادرم برام « دی اچ ال» کرده و من مدام دارم دنبالش می کنم از روی اینترنت. فعلا از دبی راه افتاده.نمی دونم که کی می رسه. امیدوارم که یا فردا تا حدود 2 بعد از ظهر برسه یا اینکه بچه های خوبی باشن و تعطیلات برن استراحت و بسته رو دوشنبه تحویل بدن!

4- واقعا که یار در کوزه و ما تشنه لبان می گردیم.چند وقتی بود که دنبال آهنگ « داروگ» شجریان (شعر نیما و به آهنگ سازی لطفی)در اقصا نقاط اینترنت می گشتم و نمی شد داون لودش کرد. محمد گفت که داره. من فکر می کردم که مال قبل از انقلاب باشه. خلاصه بعد از مقداری تفحص کاشف به عمل اومد که این آهنگ در نوار «بت چین» موجود ئه.از اتفاق روی هارد داشتمش. از اون موقع تا به حال 10 باری گوش کردم. خاصیت داره!

«خشک آمد کشتگاه من
در کنار کشت همسایه
گرچه می گویند، می گریند
بر ساحل نزدیک
سوگواران در میان سوگواران

قاصد روزان ابری
داروگ
کی می رسد باران
کی می رسد باران

بر بساطی که بساطی نیست
در درون کومه ی تاریک من
که ذره ای با آن نشاطی نیست
و جدار دنده های نی
به دیوار اتاقم
دارد از خشکیش می ترکد
چون دل یاران
که در هجران یاران

قاصد روزان ابری
داروگ
کی می رسد باران»


5- گویا قراره که ماه بعد منصور توی ملبورن کنسرت داشته باشه.
+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 3:6  توسط پویان  | 

اخراجی ها

فیلم اخراجی ها رو دیدم. یعنی به حول قوه الهی از اینترنت داون لود کردم. به نظر من که چیز تازه ای نداشت. حتی حرف تازه. پر بود از کلیشه ها. اکبر عبدی همون اکبر عبدی خاله جان بود. امین حیایی هم که تکرار نقش های چند سالش بود. کامبیز دیر باز هم فکر کرده بود که قیصره. هر تیکه ای از فیلم هم تو رو به یاد یک فیلم از ملاقلی پور(بلمی به سوی ساحل و هیوا) حاتمی کیا(روبان قرمز) و کمال تبریزی(مارمولک و لیلی با من است) می انداخت.شوخی های فیلم هم اکثرا تکراری بود. مخصوصا که اگه یک تعدادیشو هم دوستان از قبل برات تعریف کرده باشندمس شد مثل جوکی که بار دوم دیگه مزه نداره.دیالوگها هم کلیشه ای بود مخصوصا اون دیالوگ اخر فیلم شریفی نیا. خلاصه ما نفهمیدیم که چرا این فیلم اینقدر فروش کرد. به قول یک وب لاگی مردم خستن و می خوان که چند ساعتی حداقل بخندند.
و اما مساله مهم اینه آیا واقعا کارگردان به این حرفهایی که می زنه اعتقاد داره؟ من بعید می دونم. کافیه که سری به وب لاگش بزنید و ببینید که با همون ادبیات سابق در مورد دشمن و حسودان و چه و چه صحبت می کنه.
از قضای روزگار توی سایت youTube یک تکه از مراسم دهه فجر امسال بود که به تهیه کننده فیلم جایزه دادن بابت اینکه فیلم منتخب تماشا گران بود و اون هم جایزه رو تقدیم کرد به کارگردان که با کلی داد و بیداد و سر و صدا اومد روی سن، جایزه رو نگرفت و گفت که: «من نه مرغ می خوام نه سیمرغ!» با همون ژست های همیشگی اینگونه برادران.
خلاصه که ملت عجیبی هستیم.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 12:27  توسط پویان  | 

گواهینامه

دیروز با محمد رفتیم یکی از شعبات VicRoads.که موسسه مربوط به گواهینامه و پلاک ماشین و این حرفهاست و تو جاهای مختلف ویکوریا شعبه داره.برای گرفتن گواهینامه باید 3 تا امتحان داد. یکی آئین نامه، یک دیگه hazard test که یکجور شبیه ساز کامپیوتری ئه و امتحان سوم امتحان رانندگی در شهر ئه. هر کدوم نزدیک 50 دلار استرالیا آب می خورن.
گشتیم توی اینترنت و مسیر رو پیدا کردیم. خدا اموات google و whereis.com.au رو بیامرزه که عصای دستن. دفتر شرکت حدود 2 -3 کیلومتر با ما فاصله داشت. راه افتادیم. محلش یک جای خلوتی بود. گفتیم لابد خلوته و الانه که کارمون راه بیفته. رفتیم تو دیدیم هیهات. یک سالنی بود که چند تا صندلی توش گذاشته بودن برای نشستن .بعد نزدیک 13-14 تا باجه بود. قبلش باید می رفتی از یک دستگاه شماره می گرفتی(شبیه بعضی بانکهای ایران) و منتطر می موندی. شماره ما با شماره ای که خونده می شد نزدیک 80 تا فاصله داشت. گفتیم حتما یک ساعتی معطل می مونیم. ولی بعد از 20 دقیقه نوبت ما شد. دو تایی رفتیم به سمت باجه.اول محمد پاسپورت و ترجمه گواهینامه ایرانشو نشون داد. یارو داشت ترجمه گواهینامه رو می خوند که نمی دونم کجا رو نشون داد و گفت: persia؟ که محمد گفت آره. بعد از چند دقیقه که مشخصات رو تایپ کرد به محمد گفت شما اهل «پرو » هستید؟؟؟؟
بابا تو دیگه هستی؟؟؟
واقعا شاهکاری بود. بعد نوبت من شد. نزدیک ترین وقتی که می شد امتحان داد 23 اپریل بود که می شه 12 روز دیگه و ما هم برای همون روز وقت گرفتیم.
فعلا که آئین نامه رو «داون لود» کردیم و مشغولیم به خوندن.مشکل اصلی رانندگی با فرمون سمت راست و جاده های بر عکس ئه. به اضافه یک سری قوانین مربوط به تراموا و «هوک ترن» و این چیزا.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 2:56  توسط پویان  | 

بر سر دو راهی

فعلا دو تا بیمارستان بهم جواب مثبت دادن و برای یکسال میشه باهاشون قرار داد بست.البته هر دو دور هستند به ملبورن. یکیشون تو همین ایالت «ویکتوریا»ست (تقریبا 400-500 کیلومتر اونورتر!) و یکی هم تو ایالت کوئینزلند که خیلی بیشتر از اولی با ملبورن فاصله داره. البته باید بگم که ملبورن مرکز دنیا هم نیست! اون اولی به ادلاید نزدیکتره . و دومی هم طبیعتا به «بریز بن» که مرکز «کوئینز لند» ئه نزدیکتره! مساله اینه که تو «کوئینز لند» حقوقا بیشتره یعنی ساعتی 4-5 دلار که در سال چیزی حدود هفت ،هشت هزار دلار می شه!ولی خب هواش هم گرمتره.حالا موندم که چیکار کنم. هر چه زودتر هم باید جواب بدم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 19:54  توسط پویان  | 

سوغات

امروز حدودای ساعت 2 بعد از ظهر بود که صدای در بلند شد. رفتم دم در. پستچی بود که یک بسته رو زده بود زیر بغلش.همان بسته ی کذایی. مادرم حدودای 16 اسفند این بسته رو فرستاده بود و قرار بود که قبل از عید برسه به دستم. خوشحال شدم که بالاخره رسید!یک فرمی رو امضا کردم و اومدم سراغ بسته. کلی سوغاتی داشت. از تقویم و کارت تبریک تا آلو ، سنجد ، اسپند، ام پی تری پلیر ، نعنا و شوید. و چه بویی داشت این شوید که تمام اتاق رو برداشت!
روی جعبه برچسبی بود که نوشته بود بسته توسط پست استرالیا بازرسی شده. اتفاق خاصی نیفتاده بود. فقط در بسته چایی باز شده بود. احتمالا به خاطر اینکه پلاستیکش مات بود و از بیرون توش رو نمی شد دید. بدبختی اینکه نمی تونم به بسته ها دست بزنم و بازشون کنم. یعنی دلم نمیاد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 2:41  توسط پویان  | 

دزدگیر

دیشب حدودای 8-9 شب بود و ما داشتیم تلویزیون نگاه می کردیم .من رفتم سراغ اینترنت.محمد یکهو گفت که این چه صداییه؟ من تازه یک وب سایت رو باز کرده بودم که اتفاقی موسیقی هم داشت روش.گفتم سایت عباس معروفی ئه.گفت : «عجب! نمی دونستم که از این آهنگها گذاشته روی سایتش». بعد گفت که «نوشته های اولش خیلی روشنفکر نمایانه بود و الان یه جور دیگه شده» و این حرفها که یکهو دیدم محمد پا شد و رفت بیرون. منم دنبالش.البته یک مقدار هم ترسیده بودم که چطور شد که مثل شصتیر از جاش بلند شد و رفت.
کلی خنیدیم! نگو اون صدایی که محمد شنیده بود صدای دزدگیر چند تاخونه اون ورتر بوده!!هیچی برگشتیم تو. یک مقداری گذشت. صدای هلیکوپتر اومد. باز محمد گفت: «این چرا صداش اینقدر نزدیکه؟».من گفتم: «امشب پارانویا به هم زدیا. خوب زیاد پیش میاد که هلی کوپتر از اینجا رد بشه.» باز یکم گذشت و محمد پرید بیرون. بعد هم منو صدا زد. رفتم بیرون . یک هلی کوپتر با نور افکن اون بالا داشت می چرخید و نورش رو می انداخت توی کوچه ها. اومدیم تو. هلی کوپتر هم یک مدتی برای خودش چرخید و بعد رفت. ما هم متوجه نشدیم که واقعا دزدی شده بود یا اینکه دزدگیره بی خودی برای خودش به صدا در اومده یا چی.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 11:29  توسط پویان  | 

Good Friday

از دیروز جمعه به مدت 4 روز اینجا تعطیلات عمومی ئه. جمعه که به GOOD Friday معروفه و در این روز گوشت قرمز نمی خورن. و تقریبا تمام مغازه ها تعطیل ئه.
دیروز سیامک اومد پیش ما. قراره برای تعویض ویزا بره مالزی.مادر و پدرش هم میان مالزی برای دیدنش.

بعد از رسیدن سیامک رفتیم گشتیم توی این محل خودمون. اکثر اغذیه فروشی ها بسته بودن. یه پیتزا هات پیدا کردیم. خیلی هم پیتزای مالی نبود. سوسیس هاش زیادی شور بود. بعد هم راه افتادیم به سمت مرکز شهر. یک مقدار کنار رودخونه راه رفتیم و بعد هم بار و آبجو. ساعت 8 شب کلیسای «سنت پال» مراسم کر داشت. رفتیم. کلیسای قشنگیه.با سیامک و محمد و سلی (یکی دیگه از بچه ها) رفتیم توی کلیسا. یک چند تایی عکس بدون فلاش گرفتیم. بعد رفتیم چند ردیف جلو تر نشستیم روی صندلی. جماعت هر کدوم یک برگه جلوشون بود و از روش می خوندن. بعد هر از چند گاهی بلند می شدن و می نشستن. خلاصه بساطی بود. یاد مستر بین افتادم.چند دقیقه ای موندیم و بعد اومدیم بیرون. جالب اینه که کسی جلوی کلیسا جلومونو نگرفت که آقامسلمونی؟کاتولیکی؟پروتستانی؟ مستی؟نیستی؟هچ.
بعد هم رفتیم شام و اومدیم خونه. سیامک امروز رفت فرودگاه که بره مالزی.آیدین هم امروز از نیوز لند برگشتو بعد از 4 هفته گشت و گذار در نیوزلند بالاخره ویزاشو عوض کردن.
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 13:22  توسط پویان  | 

عید دیدنی

چند شب پیش با محمد رفتیم خانه ی یکی از آشنایان محمد برای عید دیدنی.خانم و آقا از 18،19 سالگی آمده اند استرالیا برای تحصیل و بعد هم که مشغول کار شده اند. اوضاع و احوالاتشان هم خوب بود. در یکی از بهترین محله های ملبورن خانه دارند و ماشین و از این حرفها. جالب بود که آقای صاحب خانه می گفت که هنوز بعد از 18 سال،وقتی می رود ایران و بر می گردد، تا چند ماه ذهنش مشغول است و دل تنگ.که تازه از 18 سالگی آمده و نصف عمرش هم در این مملکت بوده. خدا به داد ما برسد!
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت 18:10  توسط پویان  | 

13 بدر

دیروز یکشنبه 12 فروردین بود. به علت تعطیلی ،جماعت ایرانی ملبورن تصمیم گرفتند که 13 بدر رو در روز 12 فروردین به جا بیارن! محمد چند هفته ای می شه که یک تویوتا کمری خریده و کلی از مشکلات ما هم حل شده!سوار بر مرکب همایونی راه افتادیم به سمت مکان موعود. فاصله خونه ما تا محل پارک که در محله دون کستر بود حدود 40 کیلومتر بود!!گویا چهارشنبه سوری هم توی همین پارک برگزار شده بود. به حوالی منطقه که رسیدیم معلوم بود که یک عده ایرانی این حوالی هستن(یعنی از طرز پارک کردن ماشین ها و البته از قیافه آدم های رهگذر می شد حدس زد!)
پارک نسبتا بزرگی بود که پستی بلندی داشت و جا به جا جماعت زیر سایه درخت نشسته بودند یا اینکه چادر زده بودند .بساط منقل و کباب هم به راه بود. توی یک محوطه باز هم چند تا بلند گو گذاشته بودند و یک نفر دی جی هم آهنگ عوض می کرد.
قیافه ی آدمها هم دیدنی بود. بعضی ها علاقه شدیدی به تغییر ماهیت داشتند. از رنگ کردن مو و آرایش مو های عجیب غریب تا سوراخ کردن گوش برای آقایان و ایذا برای خانمها. ولی خلق و خو همان خلق و خوی ایرانی. مرد ها با مردها و زن ها هم با زنها می رقصیدند!
به هر حال یک مقدار موندیم و گپ و گفتی با بچه ها و چند تا عکس و دوباره 40 کیلومتر مسیر برگشت تا خانه!
جالب اینکه هوا بر خلاف روزهای قبل آفتابی بود درست مثل سیزده بدر های ایران.
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت 18:4  توسط پویان  | 

کلمات و ترکیبات تازه!

داشتم وب گردی می کردم، به مجله «40چراغ» و شماره عیدش رسیدم. یکی از مطالبش اختصاص به «زبان مخفی»داشت که نویسنده اش« مرتضی قدیمی» و به عنوان« حبستو بکشم قناری»! بود. یه قسمتهاییشو اینجا کپی می کنم:

...
شيمبل(Shimbal)
معمولا به جاسازي کردن يا مخفي کردن مي گن!
مثال: فلان چيز رو شيمبل کردي؟

چنيم(Chanim)
وقتي ميخواي از چيزي تعريف کني از اين اصطلاح استفاده مي کني!
مثال: اين پژوهای جديد عجب چيزهاي چنيمين!!

بشقل(Beshghel)
تغيير داده شده بقل (قل دادن)، به معني بده بياد!
مثال: سي دي جديد داري؟ پس بشقل بياد!!
ترکيبات: بشقلتاندن

گون(gavan)
به آدمي مي گن که هر چي بهش مي گي نمي فهمه و کلاIQ پاييني داره!
مثال: يارو عجب گونيه ها!!

گولاخ(goolakh)
حتما از اين خلاف کارها با هيکلاي نخراشيده ديدين که صورتشون هم به طرز وحشتناکي داغونه! اگه به گوش هاي اين افراد نگاه کنيد آثاري از کشتي مي بينيد! گولاخ به ترکي يعني گوش و در کل به آدم درب داغون و نخراشيده مي گن!
مثال: يارو عجب گولاخيه!!

تهران 51:
آدم دولتي- کارمند

ملي شد:
همه فهميدن

ميرزا مقوا:
کنايه از آدم لاغر و لق لقو

اوپديس کردن:
صداي ضبط را تا آخر بلند کردن

چريدن(cheridan)
به معني داشته باشه!
مثال: اونجا رو بچر (اونجا رو نگاه کن!)

بي سيمچي رو زدن!
وقتي تلفن يا موبايل يهويي قطع مي شه گفته مي شه!

نبشي دادن:
معني: سوتي دادن، گاف دادن
مثال: عجب نبشي اي دادم!! ياعجب نبشي اي شد!!

ژوليت:
مامور کلانتري

خسته:
يه صفت به معني حرفه اي و کار کشته
مثال: فتوشاپ کار خسته.
مکانيک خسته
...


+ نوشته شده در  جمعه دهم فروردین 1386ساعت 12:42  توسط پویان  | 

سفرنامه(3)

آقا جان این تنبلی بد کوفتیه. هیچ عذر موجهی برای وب لاگ ننوشتن ندارم. دسترسی به اینترنت هست. وقت آزاد هست ولی امان از تنبلی.
عرض شود که سال نو مبارک. امیدوارم که سال خوب و موفقیت آمیزی رو شروع کرده باشید.

در دو تا از پستهای قبلی ماجرای مسافرت پر ماجرا به دیار کانگورو ها رو نوشتم.و حالا ادامه:

چند روز اولی که وارد شده بودم خیلی گیج بودم. خوابم هم میزون نبود و شبها تا دیر وقت بیدار بودم و صبحها تا لنگ ظهر می خوابیدم. دلتنگی هم بد کوفتی بود. خدا نصیب گرگ بیابون نکنه. بعدم اینکه دوست خوب نعمتیه خدا نصیب بکنه! حقیقت اینه که من اومدم پیش محمد که دوست و هم کلاسی بودیم و فکر می کنم که اگر نبود خیلی سخت می گذشت بهم. کلی راه و چاه رو بهم نشون داد و کلی از استرس هام کم شد. همین که یک نفر رو داری که می تونی چهار کلمه باهاش فارسی حرف بزنی خیلی ارزش داره چه برسه که دوست هم باشید .

چند روزی تو خونه بودم و بعد با محمد رفتیم گشت و گذار و کارهای مهمه. من جمله حساب باز کردن در بانک، بیمه کردن و ... .
چیزهای عجیب هم کم نبود.غیر از فرمان سمت راست و جاده های بر عکس که آدم از قبل می تونه حدس بزنه و خودش رو آماده کنه یک مساله دیگه ای وجود داره به اسم جهت یابی. تهران که باشی، هر جا که باشی وقتی دور و برت را نگاه کنی کوه البرز را پیدا می کنی و می تونی بقیه جهت ها را پیدا کنی. ولی اینجا دریغ از یک پستی و بلندی. هر طرف رو که نگاه می کنی یک جور ئه. تنها خط راه اهن ئه که از غرب به شرق کشیده شده .تازه بعضی وقتها جهت اون رو هم قاطی می کنم که مصیبتی ئه.
یکی دیگه اینکه برخلاف نظر تهرانیها که می گفتند آب تهران بهترین آب دنیاست و آه و زاری که چرا آب لوله کشی تصفیه شده و ... آب لوله کشی ملبورن هم قابل خوردن ئه و طعم خوبی هم داره و برخلاف آب تهران املاحی هم نداره که بچسبه به دیواره های کتری.
یک مساله عجیب و غریب دیگه هوای به شدت متغییره.یعنی بعضی شبها با یکی دو تا پتو می خوابیدم و بعد فرداش از گرما مجبور بودم زیر پوشم را هم دربیارم.هر چند که الان داریم به سمت پاییز می ریم و سردی هوا بیشتر شده و دیگه از اون آفتاب روزهای اول خبری نیست.

شهر ملبورن یک شهر درندشتی ئه که فکر کنم چندین برابر تهران باشه. البته تراکم تهران رو نداره. یعنی اگه از مرکز شهر پاتو بیرون بذاری اکثر قریب به اتفاق خونه ها یک طبقه یا حداکثر دو طبقه هستن. به قول معروف شهر تو عرض گسترش پیدا کرده. بعد مساله حمل و نقلشه که شامل قطار ، تراموا، اتوبوس و تاکسی ئه. هزینه حمل و نقل به نسبت زیاده. ولی پوشش خوبی داره.

تو این مدت نزدیک به دو ماه یک مدتی دنبال خونه بودیم با محمد که فعلا نتیجه نداده و موندگار شدیم همینجا. بعد هم که صبحها بعد از بیدار شدن زنگ می زنم به بیمارستان های مختلف و سوال که آیا جای خالی دارید یا نه.که چه داشته باشن و چه نداشته باشن می گن که سی وی ات رو بفرست . البته الان فصل خیلی خوبی برای کار نیست و خیلی از بیمارستان ها نیروهاشون رو تو ماه ژانویه گرفتن.تا ببینیم که چی می شه.

بعد هم پیگیری تلفنهای قبلی و این حرفها. سر گرمی هم کم نیست: سینما تلویزیون و اینترنت. ساز هم هست. هفته ای دو سه بار هم با محمد می ریم پارک پشت خونه و می دویم.
بعضی روزها هم می رم برای خرید .نزدیک خونه ما یک جایی ئه به اسم مارکت که شبیه بازار روز ئه!هفته ای سه روز میوه می فروشند که قیمتش نسبت به فروشگاههای زنجیره ای مثل «کولز» یا «سیف وی» ارزونتره و تازه تر هم هست. خلاصه که هم فال ئه هم تماشا.کلی یاد ایران می افتم. میوه هم که تا دلت بخواد.هندونه، شلیل، سیب ، گلابی ، موز و ... که انصافا هم خوشمزه است.
دیگه اینکه آبجو و شراب به نسبت قیمت خوبی داره و فراوون در دسترس خلق الله.
...

یک مقدار تلگرافی شد. می خواستم که زودتر به زمان حال برسیم!!
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 17:56  توسط پویان  |