الحمد لله اینقدر فایل و فولدر ریخته توی این کامپیوتر که بگی چی. روزهای آخر همینطور سی دی بود که با دلیل و بی دلیل می ریختم روی هارد. داشتم سر و سامونی بهشون می دادم که چشمم افتاد به یک فولدر که مربوط به Chris de burgh بود. آلبوم high on emotion-live from Dublin اش رو خیلی دوست دارم. کلی خاطرات زنده شد برام. به خصوص آهنگ sailing away.
Sailing away
Waiting at the water's edge,
Watching all the ships as they are heading for the harbour wall,
I was just a boy, I was just a boy,
Dreaming of the wide world, dreaming of the wide world;
Watching as they disappear,
Reading out the names of all the places I have never been,
Looking out to sea, staring out to sea,
Dreaming of a new world, dreaming of the wide world,
I wish I was sailing away, sailing away,
Sailing away, with you tonight, with you tonight;
Walking down another street,
Underneath the red light, I am watching where the shadows fall,
Looking at the girls, listening to the girls,
Dreaming of a new world, dreaming of that new world,
I wish I was sailing away, sailing away,
Sailing away, in your arms tonight,
In your arms tonight;
I wish I was sailing away, sailing away,
Sailing away, with you now, with you now..
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 14:45  توسط پویان
|
چند روز گذشته خواندم که از روزنامه شرق و هم میهن رفع توقیف شده. امروز هم خواندم که روزنامه آسیا هم رفع توقیف شده. امیدوارم که دوباره منتشر بشوند. مخصوصا شرق که واقعا روزنامه حرفه ای ِ موفقی بود.
یک خبر دیگر هم اینکه گویا موسسه گل آقا اولین مجله کمیک استریپ را منتشر کرد .جالب است.امیدوارم که ادامه پیدا کند.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 12:46  توسط پویان
|
امروز چهارشنبه سوری بود! ایران که بودم علاقه ای به این قضیه نداشته ام.به نظرم که از اصلش دور افتاده است .این چند سال اخیر هم می رفتم خانه یکی از دوستان و دور هم بودیم و شب که می شد خوشحال بودم که سر و صدای ترقه جات تا سال بعد می خوابد.
امسال دلم برای جمع خودمان خیلی تنگ شده بود و هم می خواستم بروم یک جایی و آتش بازی تماشا کنم. محله «دون کستر» در ملبورن جایی است که هر ساله ایرانی ها جمع می شوند و مراسم بر پا می کنند. به خانه ما دور است. چکار کنیم؟گفتیم خانه نمانیم.با محمد رفتیم فیلم «راکی بلبوا» را دیدیم.خوب بود.جالب اینکه نویسنده و کارگردان فیلم هم خودش بود.آدم باور نمی کند که این استالونه ای که وسط رینگ اینطوری شلنگ تخته می اندازد60 سالش باشد !
یک خبر حاشیه ای اینکه چند هفته پیش شخص استالونه آمده بود سیدنی برای اکران فیلمش. گویا توی چمدانش 48 آمپول هورمونی داشته که اعلام نکرده بود و موقعی که چمدانهایش را می گشته اند پیدا کرده بودند که گویا جا سازی هم کرده بود. امروز تلویزیون می گفت که به دلیل این که داروها در استرالیا و آمریکا ممنوع هستند، استالونه نامبرده باید 22 هزار دلار جریمه بدهد.جل الخالق.
قیمت بلیط سینما در روزهای عادی 18 دلار استرالیا است ولی روزهای سه شنبه نصف قیمت است. هفته پیش هم رفتیم فیلم«گود شپرد» برادر «دنیرو». فیلم خوبی بود. «مت دیمن» فوق العاده بازی می کند در این فیلم. موسیقی فیلم و فیلم برداری هم خوب بود. هر چند که یک مقدار طولانی به نظر می رسد.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 0:20  توسط پویان
|
مدتی که این وب لاگ راه نیفتاده بود. یک مقدار از خاطراتم را نوشتم که با یک مقدار تغییرات اینجا کپی می کنم. یک مقدار طولانی است. امیدوارم که خسته کننده نباشد.
29 و 30 ژانویه. 9و 10 بهمن:
هوا پیما بلند شد. 2 باری که قبلا امده بودم دبی با دوستان بودم.ولی الان... تنهایی بد چیزی است.
دلم پیش سازها بود که گذاشته بودم قسمت فرست کلاس.مهماندار گفته بود که مسافران ان قسمت بار و بندیل زیادی ندارند.
صندلی خوبی بود سمت چپ من کسی نبود .یک مقدار فیلم نگاه کردم. برخلاف دفعه های قبل خلبان خوبی بود و راحت از زمین بلند شدیم. غذا هم مثل همیشه بود. بر خلاف دفعه های قبل به نظرم خیلی زود تر رسیدم. شاید به این دلیل بود که سفر 21 ساعته بود نه 1یک و نیم ساعته.به فرودگاه دبی رسیدم. موبایلم را روشن کردم که اگر اس ام اسی است ببینم. من دنبال سازهایم بودم ،با بار و بندیل رفتم به سمت جلو هواپیما .مهماندار را پیدا کردم و سازها را ازش گرفتم. با یک کوله پشتی سنگین بر پشت دو تا ساز بر دوش و یک کریر هم در دست راه افتادم . کت هم پوشیده بودم که داشتم از گرما می پختم. تهران «بوردینگ پس» را گرفته بودم ولی نمی دانستم که کدام گیت باید بروم. از غرفه امارات پرسیدم گفت گیت 22. راه را پرسیدم گفت که باید بروی پایین و بعد بروی قسمت خروجی ها.پایین رفتم و بالاخره راه را پیدا کردم.بندهای کوله را انداختم پشت دسته کریر و د بکش. یک مقدار راحت تر شدم. پشتم خیس عرق بود و دستم هم زود به زود خسته می شد. از «اکس ری» رد شدم و رفتم سمت «فری شاپ».محمد گفته بود که سیگار تا 250 نخ و الکل تا 1 و نیم لیتر می شود آورد استرالیا. یک باکس مارلبرو خریدم و یک شیشه یک لیتری ودکا. خیلی تشنه ام بود. یک بطری آب معدنی و یک قوطی پپسی خریدم . پول را دادم و آمدم بیروم.در نو شابه را باز کردم.راه افتادم. یکهو کوله پشتی چرخ خورد و از آن ور کریر افتاد.برگشتم که برش گردانم سر جایش ، نوشابه ریخت روی دستم.بساطی بود. به هر بد بختی ، کوله را سر جایش گذاشتم و راه افتادم. رسیدم به گیت 22 هنوز کسی را تو راه نمی دادند. ایستادم. چند نفر که معلوم بود استرالیایی هستند نشسته بودند روی زمین یا دراز کشیده بودند کف فرودگاه!!کاری که ما عمرا نمی کنیم.بالاخره تابلو روشن شد.رفتم توی سالن انتظار.کتم را در آوردم و وسایلم را گوشه ای گذاشتم.پیراهنم خیس خیس بود. یک مقدار آب خوردم. هنوز 1 ساعت به پرواز مانده بودو کلی می توانستم با موبایل صحبت کنم. موبایل را در آوردم. هر کاری کردم نه شماره می گرفت و نه اس ام اس می داد. بر خلاف دفعات پیش که خیلی راحت س ام اس می دادیم و حرف می زدیم. گفتم شاید اینجا که هستم آنتن نمی دهد. به هوای دستشویی از سالن آمدم بیرون که فرقی نکرد.اعصابم خورد شد..رفتم دستشویی و برگشتم. امدم تو یک مقدار توی سالن چرخیدم فرقی نکرد. نشستم روی صندلی.کم کم سالن پر می شد. مساله جالب در همین بدو امر این است که انگار استرالیایی ها خیی در بند لباس و مد و این حرفها نباشند. چند تایی با شلوار کوتاه چند نفر با لباس ورزشی بودند. چند پسر جوان هم به جای صندلی نشسته بودند کف فرودگاه. مساله دیگر وجود تعداد زیادی رنگین پوست و آسیایی و غیره بود.
موبایلم صدا خورد.گوشی را برداشتم. از تهران بود. گفتم که رسیدم و هر کاری کردم نتوانستم که بگیرم. گریه ام گرفته بود و نمی توانستم حرف بزنم. حس عجیبی بود.
در های سالن را به سمت هواپیما باز کردند. یک مقدار دیگر حرف زدم و مجبور شدم که بروم به سمت هواپیما. دلم نمی خواست.
بر خلاف تهرن تا دبی اینبار صندلی من شماره 45C بود که نزدیک به آخر بود. با آن بار و بندیل ، مکافاتی بود. ساز ها می گرفت به صندلی ها . یکجا ایستادم که به مهماندار بگویم جایی برای ساز هست یا نه که کریر برگشت و خورد به پای مهماندر.کلی معذرت خواهی کردم.بالاخره به هر بدبختی بود رسیدم و کوله پشتی و کریر را جا دادم. مشروب و سیگار را هم گذاشتم کنارش.تار را هم هر طور بود گذاشتم بالای کریر. مهماندار امد و من تنبور را دادم که برد جلو و بعد گفت که موقع پیاده شدن از cabin crew بگیرمشان. نشستم. صندلی شماره c هم سمت راستش کسی نبود.در صندلی سمت چپ من مردی بود که شبیه ایرانی ها بود. پرسیدم شما کجایی هستید؟گفت اهل ملبورن. با خودم گفتم جان عمت. بعدا فهمیدم که احتمالا اشتباه فهمیده . من گفتم که از تهران می آیم. خندید. گفت که از بیروت آمده و می رود ملبورن. از ایران تعریف کرد. دعا دعا می کرد که صاحب صندلی شماره 45A نیاید. به انگلیسی گفت که خدا کند نیاید و آخرش به عربی گفت ان شا الله.من هم گفتم ان شا الله . با تعجب گفت عربی بلدی؟گفتم نه فقط یک مقدار کم..از من پرسید که موسیقی دان هستی؟گفتم نه پزشک هستم و برای کار می روم استرالیا و موسیقی را به طور تفننی می زنم.گفت که پسرش در دانشگاه امریکایی بیروت پزشکی می خواند و سالی 18000 دلار می دهد .بالاخره صاحب صندلی 45 A هم امد. یک دختر چاق استرالیایی.
نشستیم و هواپیما راه افتاد.خوبی فرودگاه دبی این بود که آشنا بود . ولی از اینجا به بعد نمی دانستم که چه می شود.خسته بودم. خوابیدم. فکر نمی کردم که خوابم ببرد. ولی خستگی و استرس این چند مدت کار خودش را کرده بود. نزدیک یک ساعت و نیم خوابیدم. که مهماندار غذا اورد. خوردم و دوباره خوابیدم. گاه به گاه بیدار می شدم و نقشه را نگاه می کردم و جهت حرکت هواپیما به سمت سنگاپور را نگاه می کردم.در بین خواب و بیداری مهماندار ها غذا و نوشیدنی می آوردند. خیلی تشه ام بود و نوشیدنی کمی توزیع می شد. چند بار آب خواستم.بالاخره رسیدیم سنگاپور.روز بود. برای 45 دقیقه توقف داشتیم. از آنجا زنگ زدم به تهران.گوشی رفت روی پیغام گیر. همان پیغام همیشگی. گفتم شاید خانه باشند. می دانستم که می روند شمال امسال برای تاسوعا عاشورا. خدا خدا کردم که باشند. دوباره گرفتم همان پیغام گیر. چند بار الو الو کردم و پیغام گذاشتم که از سنگاپور زنگ می زنم و گریه ام گرفت.
گفتند که اگر کسی می خواهد می تواند برود بیرون .من نرفتم.مهماندر ها عوض شدند. اکثرا از آسیایی جنوب شرقی و بیریخت.دوباره راه افتادیم و حکایت دبی تا سنگاپور تکرار شد. خواب و بیداری و سرو غذا. بالاخره بعد از 6 ساعت و نیم رسیدیم به ملبورن. ساعت 2 شب بود. اول با خودم فکر کردم که 10 ساعت در راه بودم ام. بعد از کلی ضرب و تقسیم فهمیدم که مثل اینکه 12 ساعت را جا گذاشته بودم. ولی اصلا به نظرم نرسید که 21 ساعت امده ام. نمی دانم چرا؟ به خاطر خواب بود یا خستگی یا چه چیز دیگر. توی هواپیما یک برگه کاغد کوچک دادند که اسم و مشخصات را باید می نوشیتم و گفته بود که اگر الکل بیشتر از 2.5 لیتر دارید یا سیگار بیشتر از 250 نخ .یا پول بیشتر از 10000 دلار یا غذا و داروی غیر مجاز یا حیوان و هزار چیز دیگر بنویسید. تازه فهمیدم که می توانستم بیشتر الکل بیاورم. من نوشتم که داروی غیر مجاز دارم و وسایل چوبی. قبل از آمدن یکی از دوستان ما را ترساند که وسایل چوبی رابه استرالیا راه نمی دهند. من هم گفتم اللله هر چه بادا باد. باز همان حکایت سوار شدن تکرار شد با کوله و کریر راه افتادم به سمت خروجی هواپیما. دو تا مهماندار ایستاده بودند و ساز من دستشان بود. ایستادم.کریر را زمین گذاشتم و گفتم که ساز من است. که یکهو کریر افتاد و خورد به پای مهماندار. باز کلی بساط خجالت شد. راه افتادم بیرون. فرودگاه ملبورن خیلی خلوت بود. در مقابل غلغله ی دبی مثل یک دهات، ساکت و آرام بود. آمدیدم به سمت گیت. گیت اهالی استرالیا با بقیه فرق داشت. ایستادیم توی صف. پاسپورت را چک می کردند. نوبت من رسید مامور پاسپورت را نگاه کرد. گفت اهل کجایی؟گفتم ایران. من را به یک مامور معرفی کرد. مامور پاسپورت را گرفت و گفت که چند دقیقه وقت می گیرد. ایستادم. یکی امد و پاسپورت را گذاشت زیر دستگاه و نگاه کرد. بعد دوباره یک عینک یک چشمی به چشمش زد و پاسپورت را عقب جلو کرد. چند تا مسافر دیگر هم در این بین امدند کنار من و البته زود مهر خورد توی پاسپورتشان. اکثرا اهل خاورمیانه .مثل پاکستان و .... ولی کار من گیر داشت. مامور اولی مامور دیگری را صدا کرد. رفتند داخل اتاقی و چراغ را روشن کردند. دوباره همان برنامه ی دستگاه و عینک.هر از چند گاهی هم نگاهی به من می کردند. من هم وانمود می کردم که بی تفاوتم. با خودم گفتم که یحتمل ویزا تقلبی باشد. کلی بد و بیراه هم به کار یابی گفتم. بعد گفتم که نکند اصلا پاسپورت را توی کاریابی عوض کرده باشند. دو تا مامور، مامور سومی را خبر کردند . در این بین یک پسر ایتالیایی هم آمد کنار من. به مامور گفت که علت چیه. مامور گفت که بعضی پاسپورت های ایتالیایی مشکل دارند.امد کنار من .گفت ایتالیایی هستی گفتم نه.گفت اینها چه ساز هایی هستند؟گفتم ساز ایرانی. گفت که صدایش را دوست دارد. جل الخالق. گفت که چه جوری می زنند گفتم که دسته دارد و سیم و از این حرفها. پاسپورتش اماده شد و رفت.من هم چنان مانده بودم. سه چهار مسافر باقی مانده هم رفتند و مامور های چک کننده هم رفتند من ماندم و دو تا مامور که هنوز با پاسپورت من در گیر بودند. گفتم که حتما امشب با همین هواپما برم می گردانند تهران. ته دلم راضی بودم که حداقل با یک دلیل محکمه پسند بر می گردم تهران! به مامور گفتم که چه مشکلی برای پاسپورت من پیش امده که گفت باید بررسی بشود و غیره. بالاخره یا دلشان به حال من سوخت یا خوابشان گرفته بود یا هر چی که پاسپورت را مهر کردند و دادند دستم. تند تند امدم پایین تا نظرشان عوض نشده. رفتم چمدانم را گرفتم و یک چرخ هم برداشتم و راه افتادم. رفتم به سمت مامور ها .برگه پر شده ام را دید. گفت که از لاین 1 بروم. لاین 1 خلوت خلوت بود. بقیه توی صف بودند. رسیدم به مامور. برگه را نگاه کرد. گفت که شما گفته ای که داروی غیر مجاز داری.داروهای غیر مجازت چی است؟گفتم که من دکتر هستم و چند تا دارو مثل آنتی بیوتیک و استامینوفن با خودم آورده ام. برگه را به یک مامور دیگر داد و گفت که ما کاری نداریم. مامور دیگر گفت وسایل چوبی ات چی است؟گفتم که ساز است. گفت خیلی خب از سمت چپ برو. چند ثانیه مکث کردم. باورم نمی شد. بقیه ایستاده بودند که چمدان هایشان را از زیر اکس ری رد کنند. هر چی سر پاسپورت علاف شدم سر چمدان جلو افتادم.آمدم بیرون. محمد منتظر بود. دلم تنگ شده بود. یک مقدار چاق تر شده بود. رفتیم جلو تر تاکسی گرفتیم که یک ون بود.پرسیدیم که قیمتش با بقیه فرق می کند یا نه که گفت نه. راه افتادیم. هوا به نظرم دم کرده بود.البته کولر ماشین خاموش بود و پنجره ها بالا. به نظرم که فرودگاه با شهر خیلی فاصله داشت. خوب شد که محمد امد. عزا گرفته بودم که چطور بروم تا خانه محمد. در بین راه حرف زدیم . بعد مامان زنگ زد به موبایل محمد.صحبت کردم. دلم تنگ شد. خیلی . با خودم گفتم که چرا امدم.این چه کاری بود. تاکسی متر همینطور شماره می انداخت 50-60-... بالاخره رسیدیم. راننده گیج شماره 4/1 را 14 خوانده بود. شانس اوردم که محمد بود. 115 دلار هزینه آمد شد!!هوا خنک بود. خانه محمد یک طبقه است. خانه را یک نفر دیگر کرایه کرده که پزشک است و ورودی 72 کرمان. رفتیم توی خانه. 2 اتاق خوابه با حمام و دستشویی جدا و آشپزخانه اپن و حال. نو ساز است. یک مقدار به هم ریخته. آن نفر دیگر توی اتاق خوب بود. وسایل را بردم اتاق محمد. ساعت 4-5 صبح به وقت ملبورن بود. محمد باید صبح می رفت برای جلسه معارفه . نشستیم. یک آب جو داد دست من. خنک بود و چسبید.
رفتم حمام. و امدم. محمد بیرون توی حال روی کاناپه خوابید و من رفتم توی اتاق و خوابیدم...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 16:40  توسط پویان
|
طبق معمول هر صبح نشسته بودم پای اینترنت و داشتم خبرهای ایران را می خواندم.چشمم ایستاد.فکر کردم اشتباهی خواندم. برگشتم عقب: « رسول ملاقلی پور درگذشت، ايسنا»!!
گفتم که شاید یک ملاقلی پور دیگر هم باشد!روی لینک کلیک کردم و ... بعله.خبر درست بود. باورم نمی شد.
فیلم«میم مثل مادر» را ایران دیدم . دوست داشتم. «نسل سوخته» را هم.
توی این مدت یک ماه و خورده ای که آمده ام ،این چندمی است؟
پرویز یاحقی هم چند هفته پیش رفت. چه کسی می خواهد جای اینها را پر کند معلوم نیست...
*****
«...نه!
من نمی خواهم باشم
تنها
نوحه خوانی گریان.
می بینی ؟
کار من این شده است
که بیایم به اتاق ام هر شام
و به خاموشی ِ خورشیدی دیگر
کلماتی دیگر گریه کنم .
گاه با خود می گویم :
« سهم ِ ما
پنداری
شادی نیست .
لوح ِ پیشانی ِ ما مُهر ِ که را خورده ؟ خدا یا شیطان ؟ »
باز می گویم :
« هر چند
دائما مرثیه یی هست که بنویسی
یا غریو ِ دردی
که دل ات را بچلاند در مشت اش ،
و به هر حالی هست
دائما اشک ِ غمی گرده شکن در چشم
که سراپای جهان را لرزان بنگری از پشت اش...»
شاملو
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 10:37  توسط پویان
|
خب بریم سر اصل مطلب!
بعد از نزدیک 29 سال تنفس در خاک وطن، روز 8 بهمن 85 یا به عبارتی 28 ژانویه 2007 از تهران راه افتادم به سمت استرالیا. حداقل یکی دو نفر را می شناسم که با اشتیاق کامل و یا به نوعی یک احساس تنفر و فرار از ایران خارج شدند. ولی در مورد من که اینطور نبود.
همیشه جاهای جدید برای من تولید استرس می کنند. ولی این دفعه دیگر قضیه فرق می کرد.
به نطر من 8 بهمن بدترین روز زندگی من بوده تا به حال. اینکه بعد از این همه مدت یکهو با همه خاطرات و آدمها و مکانهایی که می شناسی خداحافظی کنی، خیلی کار راحتی نیست. البته از وقتی که ویزایم آمد استرس و نگرانی هم آمد.و مثل اعدامی که روزها را می شمرد ، من هم روزها را تا 8 بهمن می شمردم. صبحها به خصوص حس بدی بود: یک روز دیگه کم شد!
به هر حال با کلی استرس و اضطراب و دلهره وسایل را جمع کردم که نتیجه ش هم این شد که چند تا وسیله به درد بخور را جا گذاشتم مثل mp3 player .
صبح روز 8 بهمن رفتم که گواهینامه ام را بین المللی کنم. مدارک مورد نظر که عبارت بود از دو قطعه عکس ، پاسپورت، گواهینامه و 25000 تومن پول را برداشتم و رفتم خیابان نوبخت.مدارک را که دادم یارو گفت که عکس باید با عینک باشه!!که من همراه نداشتم و وقت دیگری باقی نمانده بود که بروم عکس با عینک بگیرم.هیچی دست از پا داراز تر برگشتم .
کم کم اماده شدیم برای حرکت. امیر آمد برای خداحافظی که از بس گیج جمع کردن وسایل در دقیقه 90 بودم که متوجه نشدم کی آمد و کی رفت.
این قضیه وزن چمدان هم مصیبتی است . یعنی شمایی که داری می روی یک قاره دیگر حداکثر 30 کیلو بار بیشتر با خودت نمی توانی ببری! و تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل. یک آشنایی در فرودگاه امام داریم که دلم را خوش کرده بودم که لابد می تواند کمکی کند.
رفتن تا فرودگاه هم بساطی بود. ترافیک وحشتناک که گفتم حتما نمی رسیم! به هر تقدیر به حول قوه الهی با خیل بدرقه کنندگان رسیدیم به فرودگاه. با یک چمدان، یک کریر، یک کوله پشتی سنگین و 2 عدد ساز!! وارد فرودگاه که شدیم خواستیم تا با آشنای مورد نظر تماس بگیریم که هیچ نتیجه ای نداد. گفتم که حتما باید کلی اضافه بار بدهیم. مادرم یک مقدر از وسایل را از توی چمدان برداشت مثل چای. ولی باز به نظرم سنگین بود. خلاصه چمدان را گذاشتم روی ترازو ..34 کیلویی بود!یارو گفت که باید 5 کیلو کم کنی و برگردی!! گفتم که دارم می روم استرالیا و دوباره وزن کن و این حرفها که مثل اینکه دلش به حالم سوخت و گفت : من ندیدم .برو. با کمال پر رویی گفتم: می شه این کریر رو هم بدم بار؟یک نگاه عاقل اندر سفیهی به من کرد که برو خدا امواتت رو بیامرزد.خلاصه اینکه یک قسمت از هفت خوان گذشت. و من ماندم و یک کریر و یک کوله پشتی و دو تا ساز روی کول. خوان بعدی خداحافظی بود که جدا وحشتناک است. خدا نصیب نکند.یکی قصه است پر آب چشم. بعد هم که تند تند رفتم به طرف هواپیما. مسافران محترم هم مثل من توی ترافیک گیر کرده بودند و یکی یکی از راه می رسیدند.
هواپیما با 45 دقیقه تاخیر از باند بلند شد...
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 13:46  توسط پویان
|
یا حق
از مدتی که این وب لاگ را ساختم تا همین الان که شروع به نوشتن می کنم. نزدیک به 2 هفته می گذره. تو این 2 هفته هم فقط یک مطلب گذاشتم که اون هم شعر شاملو بود من باب افتتاحیه و شان نزول اسم وب لاگ.
مدام با خودم درگیر بودم که برای اولین مطلب یک چیز اساسی بنویسم. منتها دیگه حوصله ام سر رفت. با خودم گفتم آخه برادر من اینجا که وب لاگ ادبی ، هنری و ... نیست. قراره بنویسی از تنگی دل و این حرفها، پس این ادا اصول ها چیه؟تن رها کن تا نخواهی پیرهن. اینه که فی الحال 2 مارچ المبارک سنه 1385 خشت اول را بنا گذاشتیم تا ببینیم که بعدا چی می شه.
مساله ای که هست اینه که از آخرین نوشته من در یک وب لاگ دیگر در پرشن بلاگ نزدیک به سه سال می گذره و یک مقدار از حال و هوای وب لاگ دور افتادم. یحتمل که باید مثل این ورزشکار ها تمرینات آماده سازی رو شروع کنم تا به مرز امادگی برسم.
خلاصه که امیدوارم تا اون موقع حوصله تون سر نره و عطای وب لاگ ما رو به لقایش نبخشید.
و چند تشکر از آرش و رضا و سامان که منو ترقیب کردن به نوشتن.
اگر یک مقدار ریخت و قیافه این وب لاگ بیش از حد ساده است به بزرگی خودتون ببخشید. فعلا یک قول هایی از جانب دوستان داده شده مبنی بر اصلاحات لازمه .تا ببینم که چی میشه.
دیگه همینا.
تا بعد
+ نوشته شده در جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 12:12  توسط پویان
|
« یک مایه در دو مقام»
دلم کپک زده آه
که سطری بنویسم از دلتنگی دل
همچون مهتاب زده ای از قبیله آرش بر چکاد صخر ه ئی
زه جان کشیده تا بن گوش
به رها کردن فریاد آخرین
کاش دلتنگی نیز نام کوچکی میدا شت
تا به جانش میخواندی
نام کوچکی
تا به مهر آوازش میدادی
همچون مرگ
که نام کوچک زنده گی ست
و بر سرکوب وداعش به زبان میاوری
هنگامی که قطاریان
آخرین سوتش را بدمد
و فانوس سبز
به تکان در آید
نامی به کوتاهی آهی
که در غوغای آهنگین غلتیدن سنگین پولاد بر پولاد
به لب جنبه ای بدل می شود
به کلامی گفته و نا شنیده انگاشته
یا ناگفته ای شنیده پنداشته
سطری شطری شعری
نجوایی یا فریادی گلو در
که به گوشی برسد یا نرسد
و مخاطبی بشنود یا نشنود
و کسی دریابد یا نه
که چرا فریاد؟
یا با چه مایه از نیاز؟
و کسی دریابد یا نه
که مفهومی بود این یا مصداقی
صوت واژه ای بود این در آستانه زایشی یا فرسایشی؟
ناله مرگی بود این یا میلادی؟
فرمان رحیل قبیله مردی بود این یا نامردی؟
خانی که به وادی برکت راه می نماید
یا خائنی که به کج راهه ی نامرادی می کشاند؟
و چه بر جای می ماند آن گاه
که پیکان فریاد از چله رها شود؟
نیازی ارضا شده ؟
پرتابه ای به در از خویش
یا زخمی دیگر
به آماج خویشتن؟
و بگو با من بگو بامن
که می شنود
و تازه
چه تفسیر می کند؟
...
احمد شاملو
+ نوشته شده در یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 11:48  توسط پویان
|